Saturday, June 27, 2009

How did my friend vanish?

source:http://election1388.wordpress.com/
رفته بودیم تظاهرات، شب بود و خیلی شلوغ شده بود. داشتیم کم کم برمی‏گشتیم که صدای چند تا شلیک شنیدیم. دیدیم همه‏ی مردم دارند می‏دوند. ما هم دو تا دختر بودیم که ترسیده بودیم. ما هم دویدیم. خیلی بد بود، همه می‏دویدند و هم‏دیگر را هول می‏دادند.
دیدم صدای گلوله‏، هی دارد نزدیک‏تر می‏شود. خیلی نزدیک شد و فقط شنیدم که دختری جیغ کشید. نگاه کردم، دیدم که دوستم در کنارم افتاد زمین. آن‌قدر شوکه شده بودم که نفهمیدم تیر خورده.
فکر کردم فقط خورده زمین. خواستم دستش را بکشم که بلندش کنم، دیدم، همه‏ی پشتش خون است. گلوله به پشتش خورده بود و فکر کنم همان‏جا مرد! من خیلی ترسیده بودم. یکی از پسرها که با من بود، مرا محکم کشید و گفت: «دیگر نمی‏شه، وایسی، بدو.»
همین‏طور که داشتیم، می‏دویدیم، یکی با باتوم مرا زد. من کتک خوردم، رفتیم در یک کوچه‏ی بن‏بست قایم شدیم. چون نگران دوستم بودم، خواستم بروم و او را بیاورم. حرکت نمی‏کرد، فقط می‏خواستم، بروم بیاورمش، همین.
خواستیم برویم، چند نفر ریختند جلوی ما، گاز اشک‏آور که نه، گاز فلفلی پرتاب کردند. چون گاز اشک‏آور هم به من خورده است، این گاز فلفلی بود، نمی‏توانستم نفس بکشم، چشمانم سوخت، تمام گلویم می‏سوخت، افتادم پایین، فقط سرفه می‏کردم. همه‏جا دود شد. اصلاً نفهمیدیم چی شد. فقط دیدم همه داد می‏زنند. دوباره دوستم، مرا کشید، برد.
وقتی دیدند، من آمده‏ام دوستم را ببرم، دویدند دنبال‏مان. فرار کردیم توی یک خانه. پیرزنی ما را راه داد، ما را انداخت توی حمام و در را قفل کرد. ما هم شیر آب را باز کردیم. آن‏ها مثل وحشی‏ها ریختند تو، گفتند: «آمده‏ایم این‏ها را ببریم.» پیرزن طفلک گفت: «دخترم در حمام است، تو مگه ناموس نداری؟ می‏خواهی بروی توی حمام، دختر مرا ببینی؟»
دیدند که صدای شیر آب می‏آید، انگاری که گمراه شوند، رفتند پایین، تمام شیشه‏های ماشین پارکینگ را شکستند. ماشین‏ها را داغان کردند، زدند شیشه‏های پنجره‏ها را شکستند و رفتند. ما مجبور شدیم، شب آن‏جا بمانیم.
من دیگر هیچ‏وقت دوستم را ندیدم. بعد با کمال پررویی، یک تصویر زدند، آن‏هم از یک دختر به نام ندا صالحی که می‏گویند: این مرده! نمی‏فهمم دوستان من که در دانشگاه تهران گم شده‏اند، کجا هستند؟ ۲۷۳ نفر از بچه‏های دانشگاه تهران‏مان نیستند! هیچ کس هم خبر ندارد، آن‏ها کجا هستند. چه پسر، چه دختر.
چون خانواده‏هایمان نمی‏دانند ما به تظاهرات می‏رویم، نمی‏توانیم به آن‏ها چیزی بگوییم. من و آن پسری که با من بود، آن‏قدر ترسیده بودیم که نمی‏توانسیتم، خیلی سعی کردیم، برگردیم ببینیم، نازنین کجاست، ولی اصلاً ندیدیمش. خانواده‏ی او هم هیچ خبری ندارند.
خانواده‏اش فکر می‏کنند، در تظاهرات دستگیرش کرده‏اند. به بیمارستان‏ها و این جا و آن‏جا سر می‏زنند، می‏آیند از ما می‏پرسند و می‏گویند: «تو از نازنین خبر نداری؟» ولی من جرأت ندارم چیزی بگویم. چون اگر بگویم، خانواده‏ام مؤاخذه‏ام می‏کنند و بعد هم خانواده‏ی او. من گفتم: نه، هیچی نمی‏دانم!
ما او را دیگر هیچ‏وقت ندیدیم. من هر روز از آن خیابان رد می‏شوم، هر روز از مردم آن‏جا می‏پرسم. همه می‏گویند: «نمی‏دانیم». نمی‏دانم، آدمی که می‌میره، روی زمینه، چطور می‏شه که دیگر هیچ‏وقت دیده نشه؟
از آن روز، خیلی ترسیده‏ام. اصلاً نمی‏توانم شب‏ها بخوابم. هرشب از ترس، از خواب می‏پرم، تصویر دوستم جلوی چشمم می‏آید و بعد این تصویر که من نتوانستم هیچ کمکی به او بکنم، نتوانستم او را بیاورم، همه‏ی این‏ها می‏آیند، جلوی صورتم. جلوی چشمم هست.
با خودم می‏گم که من هیچ کاری نکردم. آن دوستم هم که پسر بود، خیلی کتک خورده، خیلی بیش از آن که فکر کنید. دو تا از دست‏هایش شکسته است و تمام پشتش کبود است. خودم هم همین‏طورم. با لباس‏های شخصی، می‏آیند، می‏ریزند توی مردم، بعد با چوب می‏زنند.

No comments:

Post a Comment