Showing posts with label Iran and present turmoil. Show all posts
Showing posts with label Iran and present turmoil. Show all posts

Friday, May 14, 2010

International Coalition Against Violence (ICAVI) statement on the execution of 5 prisoners

The Islamic Republic of Iran hanged 5 political prisoners on 9 May in Evin prison.

The regime governing Iran has once again demonstrated that it has no respect for human rights and human dignity and more than that no regards for the international community which have repeatedly denounced the increasing number of executions in Iran especially of the political prisoners. The Islamic regime which ranks top amongst the most corrupt, most brutal regimes has completely set aside the principles which are encoded in Islamic teachings of compassion and forgiveness let alone the principles accepted by most states of regards for human rights and human dignity and has accelerated killing innocent people whom it has detained and kept in detention under torture and inhumane conditions for years.
The Islamic republic has repeatedly accused political prisoners, especially those belonging to ethnic groups and religious minorities, of involvement in acts of terrorism which is totally untrue and they have denied the charges even under torture. These prisoners have been denied access to lawyers or have been tried without due process, or have been denied visits by their families and then executed in the early hours without the knowledge of their loved ones or lawyer
Once again, in the early morning of Sunday, 9 May 2010 Iranian regime hanged 5 prisoners in the Evin prison without their lawyers or their families being notified. Iranian Kurdistan is in mourning for the loss of its children as is the rest of Iran. One of the better known political prisoners was Farzad Kamangar. Farzad, a simple teacher, had simple aspirations for his young students. The region of Kurdistan has been treated by the rulers like a country under siege since the birth of the Islamic Republic.

Kurdistan has had large share of suppression, imprisonment and executions all through the years. The dignified people of Kurdistan understand that the Islamic regime has given them no share of Islamic compassion and humanity as registered in the teachings of Islam. Indeed, the whole of the country has experienced nothing but invasion, brutality, corruption since the Islamic regime took to power some 31 years ago. Even the nationals of other countries such as the Afghans who have taken refuge in the country are not immune from the wrath of the Islamic rulers. Some of them have recently been executed in Iran.


Today more than ever Iranian people need to reach out to the outside world for help to stop the madness created by a ruling elite who systematically drive the country into ruins and suppress the Iranian people especially ethnic minorities, religious minorities, women, students, journalists, intellectuals, workers and anyone who speaks against their interests.
International Coalition Against Violence in Iran (ICAVI) along with other groups and individuals sends its condolences to the families of Farzad Kamangar, Shirin Alam Houie, Fahad Vakili, Mehdi Eslamian and Ali Heidarian.

ICAVI is against all forms of violence and denounces in the strictest language the use of death penalty for any crime. ICAVI denounces today’s executions and calls on all the international and human rights bodies to get together and find solutions to the escalating violence and abuse of rights which has spread throughout Iran by the Islamic Republic of Iran.

International Coalition Against Violence in Iran (ICAVI)

Thursday, March 4, 2010

Bloggers Against the Death Penalty call to save the life of Mohammad Amin Valian

Mohammad Amin Valian, 20, was arrested on January 12, in Damghan after he published an article in a student newspaper at the University of Damghan. He was not allowed visitation nor he was able to have a legal representative. He was taken to the court directly from the solitary confinement of the Revolutionary Guard's prison.

The death penalty is based on a photo of Mohammad Amin, taken on Ashura day. He was given false information and has been under so much mental and physical pressure that he said in his court (quote from ISNA):" When I was in prison, I saw on TV the trial of the reformist leaders"!

Bloggers Against the Death Penalty (BADP), call on the international community to pressure the Iranian government to reverse the unjust penalties given to the students and innocent people, which are aimed to terrorize the Iranian people and prevent them from participating in protests.

We are urging the members of the UN High Commission of the Human Rights to use all their power to save Mohammad Amin's life. We ask that the countries all around the world suspend all relations with the Iranian government until Iran stops the executions. We demand that Iran's dossier of severe abuse of human rights be referred to the UN security council as soon as possible. We call on the bloggers all around the world to raise their voices to save the life of Mohammad Amin and all the political prisoners in Iran.

Bloggers Against the Death Penalty
http://nabeedam.blogspot.com/

CC:
HE Ban Ki Moon
HE Navii Pilay
UN High Comission of Human Rights
EU Comission of Human Rights
Amnesty International
Human Rights Watch



--
iran-freedom,
Aktionsgemeinschaft für die Unterstützung der Freiheit, Menschenrechte und Demokratie im Iran
Society to Support Iranian People's Movement for Freedom, Human Rights and Democracy
ایران آزاد - کانون دفاع از مبارزات مردم ایران برای آزادی، حقوق بشر و دموکراسی - آلمان

www.iran-freedom.eu
info@iran-freedom.eu

Wednesday, February 3, 2010

Kaveh Kermanshahi, human rights campaigner detained

گفتگو با گلاله بهرامی از فعالان کمپین یک میلیون امضاء در کرمانشاه درباره چگونگی بازداشت کاوه قاسمی کرمانشاهی

تغییر برای برابری - کاوه قاسمی کرمانشاهی روزنامه نگار، از فعالان پرکار حقوق بشر و سخنگوی سازمان دیده بان حقوق بشر کردستان است. او همچنین از اعضای کمپین یک میلیون امضا در کرمانشاه، عضو انجمن ژیار که جلوی کار آن گرفته شد و نیز از اعضای سازمان ادوار تحکیم وحدت است. او صبح 4 شنبه ،14 بهمن ماه، در منزل خود بازداشت شد .در این رابطه گفتگوی خبری کوتاهی داشتیم با گلاله بهرامی ، از فعالان حقوق زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز در کرمانشاه و چگونگی بازداشت کاوه قاسمی و وضعیت او پس از بازداشت را از گلاله بهرامی جویا شدیم که آن را در پی می خوانید.

-کاوه چه ساعتی و چه طور بازداشت شد؟

صبح چهارشنبه 7 نفر مسلح با نشان دادن کلتهای کمریشان ساعت 7.45 صبح وارد منزل کاوه می شوند.کاوه خواب بوده و فقط پدرش در منزل حضور داشته است. تا ساعت 11 در منزل کاوه بودند و خانه را کاملا تفتیش کردند و تمام وسایل شخصی کاوه مثل لب تاب، کیس، مجلات، کتابها و حتی شناسنامه و پاسپورت و برخی از رسانه های داخل منزل را نیز با خود بردند و کل اتاقش را بهم ریختند.

-برخوردها هنگام بازداشت چطور بود با کاوه؟آیا حکم برای بازداشتش داشتند؟

پدرش میگوید برخوردشان محترمانه بوده است. کاوه را بردند توی اتاقش و نگذاشتند پدرش برود داخل اتاق . پدرش اما خیلی بی تابی کرده و گریه می کرده و تحت آن شرایط هم میگفت که حتی کاوه میامد و تسلایش میداد و مدام میگفت اگر من هم بروم یکی هستم مثل این همه که برده اند و ناراحت نباش و از این حرفها خلاصه... در باره حکم هم پدرش میگوید که حکم داشتند ولی متاسفانه نمی داند آن افراد از طرف چه جایی به منزل آقای قاسمی آمده بودند و حکم را نتوانسته به دقت ببیند.

-آیا در روزهای اخیر مشکلی از این بابت برایش پیش آمده بود؟

نه مشکل خاصی از این بابتها نبوده. کاوه تا آخرین لحطات پیش از بازداشتش هم پی گیر فعالیتهای حقوق بشری اش بود. دغدغه او تنها حقوق بشر بود و حتی دیشب هم تازه از سنندج برگشته بود و برای دیدار از خانواده های زندانیانی چون مختار زارعی،یاسر گلی و حبیب الله لطیفی به آنجا رفته بود و سعی می کرد تا از آنها دلجویی کند. او تنها پیگیر وضعیت حقوق بشر به ویژه در کردستان بود.

-آیا از وضعیت کنونی اش خبر دارید؟می دانید در چه محلی در بازداشت به سر می برد؟

فعلا هیچ خبری از اینکه کجاست نداریم. روز چهارشنبه تماسی نگرفته. مادرش هم عصر روز چهارشنبه به اداره اطلاعات کرمانشاه مراجعه کرده اما جوابی نگرفت و دادن جواب را موکول کرده اند به روز پنجشنبه.امیدوارم در این روز بتوانیم از او خبری بگیریم.ما باز هم می گوییم که کاوه قاسمی کرمانشاهی تنها پی گیر وضعیت حقوق بشر در کرمانشاه بوده و هیچ جرمی مرتکب نشده اس

Wednesday, January 20, 2010

لطفا مُرده‌ی ما را ندزدید! (وصیت نامه اشتراکی اساتید دانشگاه‌های ایران)

اتحادیه اساتید دانشگاه های ایران خبر از تهیه و تنظیم پیش‌نویس وصیت‌نامه مشترک میان تمامی اساتید عضو این اتحادیه داد
سخنگوی اتحادیه اساتید دانشگاه های ایران به خبرنگار ما اعلام کرد که در پی تصاحب استاد شهید علی‌محمدی پس از درگذشت وی توسط مخالفان آن مرحوم، این اتحادیه پیش نویس وصیت‌نامه‌ی مشترکی را آماده کرده است.

دکتر مسعود علی‌محمدی یکی از اساتید برجسته فیزیک دانشگاهی ایران و حامی سرسخت میرحسین موسوی بود که پس از به شهادت رسیدن توسط بمب، از سوی دولت و رسانه‌های حکومتی به عنوان یکی از حامیان دولت به سرقت رفت.

به گفته سخنگوی این اتحادیه پس از این اقدام که با خشونت نیز همراه بود و از شدت تابلو بودن منجر به آن شد که برای نخستین بار در طول تاریخ بشریت انجمن اسلامی و بسیج دانشجویی یک دانشکده بر علیه مرده‌دزدی و اهانت به شرکت‌کنندگان در مراسم بیانیه مشترک صادر کنند؛ کلیه اساتید دانشگاه‌های ایران که به طرفداری از دولت و شخص احمدی‌نژاد به هیچ وجه افتخار نمی‌کنند (تقریبا 99.8 درصد اساتید دانشگاه‌های ایران) مصمم شدند تا با تنظیم وصیت‌نامه‌های مشترک از دزدیده شدن و مصادره شدن خودشان پس از مرگ جلوگیری کنند.

بنابراین گزارش، وصیت‌نامه های مذکور تک برگی بوده و فقط چند جای خالی برای تعیین مشخصات دارند که پیش نویس آنها به شرح زیر است و پس از تایید توسط هیات امنای اتحادیه اساتید (اگر تا آن موقع شربت شهادت را در حلقومشان خالی نکنند) به طور رسمی منتشر خواهد شد و در دسترس عموم قرار خواهند گرفت:

به نام خدا
وصیت‌نامه

بدین‌وسیله اینجانب ............... استاد رشته فیزیک/شیمی/زیست شناسی/.../........... در دانشکده علوم/ فنی/ اقتصاد/.../............. که در تاریخ ............ توسط انفجار بمب/شلیک گلوله/ سقوط داربست/ خفت شدن طناب دار/ شیرجه در اسید سولفوریک/.../................. شربت شیرین شهادت را نوشانده شدم اعلام می دارم که:

1- اینجانب به هیچ وجه دانشمند هسته‌ای نبوده و نیستم.
2- بنده به تمام مقدسات قسم می‌خورم که طرفدار آقای احمدی‌نژاد نبودم.
3- اینجانب خبرگزاری‌های دولتی و بخصوص کفاربوس (کیهان.فارس.ایرنا.رجانیوز.بیست و سی) را به تمام مقدسات قسم می‌دهم که از بنده "دانشمند متعهد" نسازند چون اگر آنها بگویند ماست سفید است مردم مطمئن می شوند ماست سیاه است.
4- من هیچ نسبتی با آقای جواد لاریجانی، آقای حداد عادل، آقای دانشجو و امثال اینها ندارم و خواهش می‌کنم برای شرکت در تشییع جناره من به خودشان و سایرین زحمت ندهند.
5- این حقیر به تمام برادران نظامی و انتظامی اعم از لباس شخصی و لباس رسمی چه شوکر و گاز فلفل داشته باشند و چه نداشته باشند، التماس می‌کنم از شرکت در تشییع جنازه اینجانب خودداری نموده و کار گریه انداختن مشایعت کنندگان را به مداحان و روضه‌خوانان بسپارند.

امیدوارم با درنظر گرفتن موارد فوق از لرزیدن پیکر اینجانب در تابوت و گور جلوگیری به عمل آید البته اگر چیزی از پیکر اینجانب باقی مانده باشد.

امضا و اثر بیست انگشت دست و پایی صاحب وصیتنامه
امضای شاهد اول امضای شاهد دوم

Monday, January 4, 2010

باریکادهای سبز در عاشورای سرخ

مدرسه فمینیستی: نینوای تهران امروزکوشید سبزی پیشه سازد .... این را وقتی فهمیدم که از خانه بیرون آمدم تا به خانه خالی مانده مادر بشتابم، اما صحنه های خیابان مرا مبهوت ساخت... آن که قرار بود راوی تاریخ خونین و پرکشتار باشد، باریکادهای سبز شهر را و اسطوره مبارزات بی خشونت را به ضرب اعمال خشونت و آوای مهاجمانه خویش گاه به تلافی نابرابر واداشت...

شهر نبود نینوا بود تهران امروز... روز نبود، صلاه ظهر داستانِ عاشورا بود امروز.... خیابان نبود، صحرای خاراسنگ کربلا بود تهران امروز.... سنگباران نبود، تیرباران خشم و نفرت و عناد بود تهران امروز...

کیسه های شن را گذاشته بودند برای آن روز که برف نعمت می بارد و خیابان های لیزو لغزنده می سُرانند لاستیک های کهنه اتومبیل ها را...؛ کیسه ها را امروز ، همچون باریکادهای سبز.... مردم برسرراه موتوری ها و خودروهایی که مالک تمام راه های یک طرفه و دوطرفه و اتوبان و بزرگراه اند... چیده بودند تا که از حمله و هجوم در امان بمانند....

که بودند آنان که باریکادهای سبز را دریدند و خاک بر سروچشم جوانان پاشیدند...

که بودند آنان که بر پشت وانت هایی که به کمک سواران اشقیا امده بودند سوارشان کرده بودند وگزمه های چماق به دست برسرشان گمارده بودند تا که صورت بالا نگیرند و مردم شناسایی اشان نکنند؟

که بود آن که در کوچه پس کوچه ها، سواره و پیاده با چماق و شلاق سر در پی اش گذاشتند و به فریاد حیدر به نعمت مرگ خوراکش دادند...

که بود آن که در پناه چادرزنان و روسری دختران تن لرزان و زخم خورده اش را پنهان میکردند تا درد جانش آرام گیرد؟

که بود آن که عصا زنان با موی سپید و دامن پرچینش از خیابان گذشت تا آن جوان را از زیر دست و پای مهاجمان نجات دهد و خود بارها برزمین افتاد ؟

که بود آن که فریاد می کشید: ما به جز زباله هیچ چیز را به آتش نمی کشیم ما فقط برای مقابله با سوزش گاز، ما آتش افروز نیستیم ما...و صدایش را به ضربه های باتوم و چماق خاموش کردند و بردند ؟

که بود آن که برهنه بر آسفالت نشانده بودندش و چونان شکاری قیمتی گرداگردش حلقه زده بودند و هریک به نوبت ضربتی برتن جوانش می کوفتند تا که به نام کدامشان ثبت شود این ظفرمندی ؟

که بود آن که پیراهن بر سرش کشیدند و خون آلود بر پشت موتور سوارش کردند و به دروغ گفتند: "زنیکه (...) چرا بیخود شلوغ میکنی دوتا خیابان آن طرف تر ولش می کنند گورش را گم کند... چه دروغی، مگر نه اینکه سالهاست راه گورشان را نشان کرده اند؟

که بود آن که کشته شد ؟... آن پسرک لاغرو؟ آن جوان خنده رو؟ آن زن که مادر همه پسران شهر بود؟ آن مرد که حریم مهر دهر بود؟ آن دختر که به انگشتان پیروزی سبزینگی را گرده افشانی می کرد؟

کدامین اشان را به گورهنمون کردند ؟ به عدد چهار گفتند و هنوز... به چهارصد روایت از مرگ می توان گفت امروز....

که بودند آنان که در صف های طویل قیمه های نذری ایستاده بودند ؟ چون :

توی صف نذری دیگه دنبالمون نمیان...
گرسنه به کهریزک نرویم بهتر است...
غذای ظهر عاشورا را همه جوره باید خورد...
فعلا صف خلوت است غذا بگیریم تا بعد ببینیم چه خبرمیشه ...
دیگه خونه بی خونه حالا حالاها توی خیابون هستیم اقلا گشنه نمونیم...
واقعا چه جوری از گلوشون پایین میره...
این دیگه خیلی تابلوست بابا بی خیال
مردم دارن کشته میشن اینا دارن غذا میگیرن....
این غذا واقعا غذای ظهر عاشورا است.اینو باید خورد....

و که بود آن که که لگد به زیر ظرف غذای نذری زد و " برکت خدا " را در خیابان پخش کرد وگفت: "گم شین دیگه کوفت هم بهتون نمیدیم"....آب بود که بر روی همه می بست؟

دریغا... که امروزتمامی آموزه های ضد خشونت در برابر حمله خشونت آميز مهاجمان ، خاموش و آرام در هاله ای از اندوه و الم ناخواسته دل به تلافی نابرابر بست تا که شاید در امان بمانند جوانان یکتا پیراهن و غمگین و خشمگینی که تا میانه های خشونت هنوز نمی دانستند چرا می بایست بدین میزان آماج نفرت و خشونت رعب آور مهاجمان باشند... و دریغ که افزون هزینه داد تهران امروز..

Saturday, January 2, 2010

Detention of more than 500 in the notorious Eshrat Abad detention centre

دوستان این خبر از ایران آمده لطفا به همه دوستانتان بفرستید و به تمام سازمانهای بین المللی تماس بگيرید. با امنستي اینترنشنال تماس بگیريد و بخواهید که در این مورد حتما یک بیانيه بدهد من لینک امنستی را اینجا گزاشتم ولی همه ما باید فعاليت کنیم. نگذاريم که جنایات ده شصت دوباره شروع شود. اگرهمه ما دست به دست هم بدهیم و یکی شويم میتوانیم که جلوی این کشتار روبگيریم و این دژخيمان رو بزنیم زمین. براتو ن یک ايمیل ديگر هم که در مورد علی صارمی هست و او هم به اعدام محکوم شده است لطفا همین ریل را بروید. یا یک تماس و هر دونکته را مطرح کنید. متشکرم .

http://www.amnestyusa.org/contact-us/page.do?id=1031005
Mid-Atlantic Office
600 Pennsylvania Ave. SE
5th Floor
Washington, D.C. 20003
phone: (202) 544-0200 (202) 544-0200
fax: (202) 546-7142
1-866-A-REGION 1-866-A-REGION
aiusama@aiusa.org




هم اکنون بیش از ۵۰۰ دستگیر شده روز عاشورا در وضعیت نامناسبی در پادگان عشرت آباد قرار دارند


اطلاع رسانی کنید. ای میل دریافتی :تو را به خدا کوتاهی نکنید هم اکنون در پادگان عشرت آباد بیش از پانصد دستگیر شده در روز عاشورا در وضعیت بسیار نامناسب و دردآوری که تن هر انسانی را میلرزاند در بازداشتگاه این پادگان به سر میبرند . وضعیت نگهداری این دستگیر شدگان به حدی وحشتناک است که دو تن از اجساد این دستگیرشدگان که در این بازداشتگاه جان باختند که یکی از آنها دختر جوانی بود نیمه های شب گذشته از این پادگان به مکانی نامعلوم برده شد . توضیحات بیشتری نمیتوانم بدهم و فقط به خاطر حفظ جان این بازداشت شدگان و نه چیز دیگری این خبر را به آنهایی که کاری از دستشان برای حفظ جان این بازداشت شدگان بر می آید میدهم . و خواهش میکنم که هر کاری که از دستشان بر می آید برای پایان بخشیدن به این وضعیت وحشتناک دربازداشتگاه متروکه پادگان عشرت آباد که اکنون صدها نفر در آنجا بازداشت هستند انجام دهند . لطفا کوتاهی نکنید . خواهش میکنم . التماس میکنم . اوضاع در این پادگان برای دستگیر شدگان بسیار نامناسب است . متاسفانه نمیتوانم بیش از این توضیح دهم . تو را

به خدا و تو را به امام حسین به داد آنها برسید سه شنبه ساعت ۱۱ شب

Wednesday, December 16, 2009

پیام شیرین عبادی: برای مردانی که زن بودن را ننگ نمی‌‌دانند

نقل از :مدرسه فمینیستی
24 آذر 1388

مدرسه فمینیستی: پسران عزیزم، فرزندان دلبندم که چادر مادر و روسری خواهرتان را ننگ ندانسته و با افتخار آن را سر کردید. نمی‌‌دانم دوست دربندتان - مجید توکلی - با چه لباس و هیاتی دستگیر شد، آن قدر از خبرگزاری‌های مربوط به دولت جمهوری اسلامی ایران ، دروغ شنیده‌ام که هیچ سخن و حدیث آنان را باور نکنم. مهم نیست که با لباس زنانه دستگیر شده باشد یا مردانه، مهم آنست که بر خلاف قانون دستگیر شد و هنگام بازداشت به جرم سخنانی که گفته بود، او را چنان مضروب کردند که تا مدتها تبدیل به کابوس جوانان شود، اما نمی‌‌دانستند که شما رویا دارید نه کابوس - شما از ستمگر نمی‌‌هراسید بل باعث هراس هر ستمگر هستید.

فرزندانم، شما با حرکت نمادین خود نه تنها از دوست دربندتان، بلکه از "زن" بودن دفاع کردید. شما با این حرکت نمادین نشان دادید که مخالف قوانین تبعیض آمیز هستید. مخالف قانونی هستید که زن را نه یک انسان بل نیمی از انسان به حساب می‌‌آورد و به همین دلیل شهادت دو زن در دادگاه معادل با شهادت یک مرد است.

شما جوانان فریاد زدید که به مادرانتان احترام می‌‌گذارید و حقوق انسانی‌ خواهرانتان را پاس می‌‌دارید. شما واژه "فمینیسم" را یک بار دیگر برای بازجویان بازداشتگاه‌ها معنی کردید. بسیاری از دخترانم در بی داد گاه‌ها به جرم "فمینیست" بودن به زندان افتادند، سالها روزی نامه‌های دولتی مرا به علت "فمینیست" بودن مورد انواع تهمت و افترأ قرار دادند و حل آنکه فمنیست از منظر من، شما و دخترانم به معنای‌ ،"زن بودن" و افتخار به زن بودن است و بس - ما از خلقت خداوندی ننگ نداریم که ما را زن آفرید - ننگ بر کسانی که زن را ناقص الخلقه و ناقص العقل می‌‌دانند. و به صرف مرد بودن، خود را از مادرانشان برترمی پندارند. ننگ بر آنانی‌ که بر دامان مادر بزرگ شدند، از شیره جان او تغذیه کردند و وقتی‌ به مسند و مقامی رسیدند وقیحانه برای خود چون مرد بودند حقوقی دو برابر مادر مقرر کردند و بی‌ شرمانه در قانون نوشتند: "اگر مردی زنی‌ را ولو عمداً به قتل برساند، خانواده زنی‌ که به قتل رسیده، برای قصاص قا تل باید قبلا نیمی از دیه قاتل را به او بپردازد".

آنان با تصویب چنین قانونی برای مردی که زنی‌ را به قتل برساند در حقیقت پاداشی نیز در نظر گرفته اند، زیرا در نزد آنها زن بودن گناه کمی‌ نیست و نیاز جامعه به زنان فقط آن است که "نشینند و زایند شیران نر" و به همین دلیل است که سهمیه جنسیتی در دانشگاه‌ها برقرار کردند تا سدی برای ورود خواهرانتان به دانشگاه‌ها ایجاد کنند. سعی‌ کردند صدای مساوات طلبی زنان را به جرم "اقدام علیه امنیت ملی‌" خاموش سازند، به مأمورین خود دستور بازداشت، تهدید ، ضرب و شتم زنانی را که خواهان حقوق برابر بودند، دادند.

پسران عزیزم، چون در تارخ دیرینه این مملکت همواره حق زنان را ربوده و از سهم آنان کاسته بودند، بنابراین به تلافی گذشته‌ها می‌خواهم شما را از "جنبش دانشجویی" بربایم و با افتخار بگویم شما متعلق به جنبش تساوی طلبانه زنان ایران هستید. ما این حرکت نمادین را با افتخار در تاریخ جنبش خود ثبت خواهیم کرد.

شیرین عبادی

Monday, December 14, 2009

زنده باد مردان امروز ایران

من از حدیث حجاب
ز سرنوشت تو ای زن
چنان غریق غمم
که از نوشتن ان
گر یه میکند قلمم (ژاله اصفهانی)

هنوز یکهفته ای از انقلاب بهمن 57 نگذشته بود که امام خمینی در اولین فرمان خود، ما زنان را به حقظ رعایت حجاب و شئونات اسلامی دعوت کرد. صدور این فرمان همچون اشعه الکیریسیته ما را که نسل سوم و یا چهارم بی حجابان ایران بودیم بخود لرزاند. در تصورمان نمیگتجید که با شرکت فعال در انقلاب و سرنگونی شاه تیشه به ریشه خود میزنیم زیرا که به بیان ساده تصوری از انچه که در ساختن اش همراهی کرده بودیم نداشتیم. صدور ان فرمان کذائی هزاران زن را به خیابان ها سرازیر کرد تا بگویند "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم".
اعتراضات خیابانی ما زنان که هفته ها و ماهها باشکال گوناگون ادامه یافت، به هیچ رو از پشتیبانی مردان ایرانی برخوردار نبود. در همان روزها که تحقیر و عصبانیت خود را از رودست خوردن به خانه میاوردیم شوهرانمان اگر جرات گفتن نداشتند با نگا ههای تمسخر امیز از در بند کردن ما اخساس رضایت میکردند. پدرانمان که گاه خود را روشن فکر هم تصور میکردند با تمسخرمیگفتند ،خوبتان شد، برادرانمان که گاها از روشنفکران مبارز بودند، با سکوت، اعتراض ما را به صلاح جنبش نمیدانستند. رهبران جریانات چپ مان با روشنی گوشزد میکردند که اینهمه قیل و قال برای چیست حال یک روسری که نباید مانع مبارزات ضد امپریالیستی ما شود! و ما زنان در خیابانها از جمع اوباشان و ارازل فحش و ناسزا و سنگ میخوردیم تا انجا که دانستیم قافیه را باخته ایم و البته از صدور فرمان گوشزد تا چادر بر سر انداختنمان و راهی خانه کردنمان سالی طول کشید بدرازنای تاریخ. ما زنان شاید ان نسل از مردان را هرگز نبخشیدیم زیرا که همه انها ته دلشان از انچه که بودیم رضایت نداشتند و فرمان امام خمینی بدرستی بر پایه هم این نکته تکیه کرد که مردان ایرانی از پیشرفتهای زنان ایرانی دل خوشی نداشتند.
حجاب بر سر کردن زنان ایرانی اما تنها مسئله حفظ ناموس خانواده و رعایت شعائر اسلامی نبود زیرا که در هیچ کجای قرانشان توصیه مستقیم به حجاب اجباری اقایان نمیشد.فرمان حجاب انتقامجوئی از نسل زنانی بود که در سالهای دورتر حق رای دادن و دخالت در سیاست و برخی از خقوق نداشته دیگر را بدست اورده بودند. فرمانی بود زن ستیز تا قره العین ها را دوباره بمسلخ برند و صدیقه دولت ابادی ها را از شهر برانند و فرخ رو پارساها را بر دار کنند . فرمانی بود که ریشه در احساس تحقیری داشت که نسبت به زن مدرن ایرانی در ذهن و قلب اقایان ریشه دوانده بود. نه تنها در نزد اقایان علما که بر انها گله ای روا نیست زیرا که انها اگر بر ما نبوده اند، با ما هم نبودند. بلکه ضدیت با زن مدرن در تار و پود مردان باصطلاح روشنفکر که هیچگاه نتوانستند زن همتای خود را بپذیرند و تحمل کنند.
سالها از ان فرمان کذائی و نافرمانی میلیونها زن ایرانی میگذرد. رژیم ایران شاید طی این سالها بیش از هر برنامه ابادانی و ویرانی هزینه صرف سرکوب زن نا فرمان ایرانی کرده است. بیش از هر گشت دیگر پول در پای نیروهای سرکوب زن و دختر ایرانی ریخته است تا نماد تحقیر زنان را که همان چادر . روسری و مقنعه و هر زهر مار دیگر راپا بر جا نگهدارد تا اسلامیتش بر جا بماند زیرا که اگر زنان را حجاب بر سر نباشد کدام یک از عملکردهای اینان اسلامیست؟ ریا نمیکنند،که میکنند. تقلب نمیکنند که میکنند.دروغ نمیگویند، که میگویند. انسانها را بیگناه به جوخه اعدام و طناب دارو حبس و سیاه چال نمیکشانند، که میکشانند. به زنان و مردان جوان تجاوز نمیکنند، که میکنند. ثروت ملتی را بیغما نمیبرند و برباد نمیدهند، که میدهند. ابروی ملتی را نزد جهانیان نمیبرند، که میبرند.خود را نماینده خدا تلقی نمیکنند، که میکنند. براستی کدامیک از عملکرد اینان شباهتی به ان اصول اسلامی دارد که در کتابهایشان برای مدت 14 و اندی فرن بخورد ما داده اند؟ بگذریم.
اما اینک زمانی که اقایان از درماندگی در انتخاب شیوه سرکوب روسری بسر مرد جوانی میاندازند تا نهایت تحقیر را بر او روا دارند نسلی از مردان جوان ایرانی که ریشه حجاب اجباری را بدرستی دریافته اند خود روسری بسر میکنند و در برابر دوربین میایستند تا از رهگذر همدردی با هم نسل خود تحقیر و عناد با زن ایرانی را بنمایش بگذارند. ما زنان بی حجاب عصر انقلاب که سالها در سکوت، عملکرد مردان هم نسل خود را فراموش نکردیم اکنون به جوانان عصر دختران و نوه هایمان درود میفرستیم و از اینکه در جامعه مذکر زده ایرانی چنین تغیرات شگرفی در حال شکل گیریست از صمیم قلب خوشحالیم. اکنون باید با همدردی و همدلی مردان نسل جدید مسئله حجاب اجباری و مبارزه با ان را جدی بگیریم و بقول زنده یاد ژاله اصفهانی بگوئیم: " که هر پیروزی اول ارزو بود" روحی شفیعی

Saturday, December 12, 2009

An empty classroom without you.

http://www.youtube.com/watch?v=79V_giLvSz0
http://www.youtube.com/watch?v=79V_giLvSz0

Tuesday, November 17, 2009

هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق

http://www.youtube.com/watch?v=GoRZXJUNXX8
ویدیو کلیپ سخنرانی رامین پزشک جوان در مراسم پایان تحصیلات پزشکی
ایا کسی میتواند تصور کند که این جوان پر شور با دلی سرشار از عشق به حرفه خود و به زندگی بنواند به اسانی خودکشی کند؟
رامین با دلی سرشار از علاقه به حرفه خود کار پزشکی را اغاز کرد. براستی اگر خودکشی او درست باشد که نیست ایا او در کهریزک چه دیده است که روح و روان جوان اورا تا بدان حد پریشان کرد که از جان خود بگذرد و با زندگی وداع گوید؟ اگر خودکشی رامین واقعیت داشته باشد که ندارد سردمداران و طراحان نابودی جانهای پاک بر او و با او چه کردند که او را به نابودی و نیستی کشاندند؟
اگر همه اینها واقعیت نداشته باشد که ندارد خط قرمز این طراخان مرگ کجاست؟ ایا جائی هست که درنگ کنند و به نتایج جنایاتی بپردازند که سی سال و اندی است در سرزمین ایران مرتکب ان میشوند؟
ایا اینان را باک از قیامتی هست که در روزش جوابگو باشند؟ یا روزی پس از امروز که در دادگاه مردم به پای محاکمه کشانده شوند و ایا پاسخی دارند بر اینهمه کشتار جوانان ما؟

سخنرانی رامین را ببینید و قضاوت کنید. ایا این رامین که با ان صدای رساو زیبا از عشق به کار و حرفه خود میگوید همان رامین است که ادعا میشود خود را کشته است؟
چرا؟ اگر واقعیت دارد چرا؟

http://www.youtube.com/watch?v=GoRZXJUNXX8

Sunday, October 4, 2009

Satiagraha/the force of truth

دوستان در برنامه ای از زندگی مها تما گاندی رهبر مبارزات هند بر ضد استعمار و براي استقلال هند گزارشگر به جمله بالا اشاره کرد که مایه و زير بناي فلسفي گاندی در مبارزه بود. میدانید که گاندی مخالف خشونت بود و یکی از نقاط قدرت او هم رد خشونت و مبارزه از راههای مسالمت اميز بود. "ساتیاگراها" به معنای نیرو یا قدرت واقعیت است یعنی که او اعتقاد داشت به واقعیت میارزه ای که به پیش میبرد و انکه این مبارزه نه از راههای خشونت امیز که با شکافتن واقعیتهای موجود و با استفاده از روشهای صلح اميزارام به پیش رود
کمی فکر کنیم، ما به ان میزان از شعوز اجتماعی رسیده ایم و توان انرا داریم که بیکباره و براي همیشه خشونت عجین شده در فرهنگ اسلامی-ایرانی-خاورمیانه ای و شرقی را در همه ابعاد شناسائی کنیم و با اگاهی به انکه اين بار، یعني در این دور مبارزه با دشمن خانگی که از بطن ما و زاده ما و پرورده دامن ماست ،با کاربرد اگاهانه روشهای
مسالمت امیز و ارام، ارام از زندگی خود خشونت سیاسي و فرهنگی و اجتماعی زا بزدائیم. ما باید با استفاده از این اگاهي برای زدودن کلمات خشونت امیز از کتب درسی و ادبیات فارسی، در بعدی کوچک اما عميق، براي از میان بردن مبارزات خشونت امیز خياباني در بعدي بزرکتر، برای از میان بردن خشونت های خانوادگی، خشونت پدر بر فرزند و یا همسر، کارفرما بر کارگر و کارمند، ارباب بر رعیت، رهبر سياسی بر ملتي که او را انتخاب کرده است، بر خشونتهای ثبت شده در متون حقوقی و قضائی و سیاسی که پیامد انها حبس و شکنجه و اعدام است مبارزه کنیم.
کار ما کاری سترگ است. انرا دست کم نگیرید. ایران ما که به فرهنگ چندین هزار ساله اش مینازیم سرزمین اعدامها و کشتارها و از سر کشته ها مناره درست کردن و از شانه زندانیان طناب رد کردن و خانواده شاهانی است که چشم همه اولاد ذکور خود را کور میکردند تا بینائی نباشد که ادعاي سلطنت کند.
اگر در این هفته برای لغو مجازات اعدام تلاش میکنیم هفته ها و ماهها و سالهای زیادی را باید سپری کنیم تا کسي به تماشای سنگسار نرود و جلادی در شهر يافت نشود تا طناب به گردن زندانی اندازد و تجاوزگري یافت نشود تا با دختران و پسران ما انچنان کند.
کار طولانی و زیادی در پیش داریم عزیزان

اما از یاد نبریم که به اگاهی رسیده ایم، یعني در نیمی از راهیم . این خود جای بسي خوشحالیست.
روحی

Wednesday, September 23, 2009

Ahmadinejad is not Iran's president

Ahamdinejad, the unelected president of Iran has arrived in New York to speak in the UN assembly on behalf of the Iranian people. A number of high profile protests have been staged ranging from the show of the green scroll across the Brooklyn bridge to human rights organisations press conferences and street demonstrations. The following video is made in this respect.
http://www.youtube.com/watch?v=Dv4ZLd4kZcI

Thursday, September 17, 2009

Not Palestineو Not Lebenon, Iran

هموطن، دوست من ، زنان و مردان سرزمین ایران

امروزبا خود میاندیشیدم که وای بر من که هنوز هم شاید ندانسته ام بر سرزمین من چه رفته است و چگونه نام کشوري که یک زمان موجب افتخار ما بود اکنون با واژه هائی شناخته میشود که اگر بانها براستی فکر کنیم اه از نهادمان برمیاید و از خود خواهیم پرسید ما را چه شد و چرا همه ما بعنوان مردم ایران نتوانستیم و یا ندانستیم جلو سیل خانمان برانداز نظامی را بگیريم که از ابتدايش با زبان خشونت و کشتار و مرگ، چه در ايران و چه در سایر نقاط جهان سخن میراند و همه را به مرگ و نیستی تهدید ميکرد. رژیمی که از روز هاي اغازین کشت و سوزاند و بر باد داد. وای بر ما که ندانستيم عمق فاجعه را.
در اخبارامروز بود که رئیس جمهور امریکا دستور لغو ساختن پایگاهای موشکی در لهستان و جمهوری چک را صادر کرد چون بر این باور است که موشکهای ايران بردی تا قاره امریکا ندارند و فقط ممکن است به اروپا برسند که در انصورت بايد به راه حل دیگر اندیشید! تصورش را بکنید درست یا نادرست برنامه ای را که جرج بوش طی چند سال سرگرم تهيه ان بود نه براي روسيه و القاعده و يا هر دشمن خیالی دیگر بلکه براي ایران و جلوگيری از تعرض ان در دست تهيه بود! ایا ما ايرانیها خیال میکردیم که روزی دارای اینهمه قدرت منفی شویم که کشورمان منفور جهان باشد وامریکا بار مخالفت روسيه را بر جان بخرد تا خود را و متحدانش را در مقابل ايران حفظ کند؟
در اخبار اینترنت بود که دولت اسرائيل در نظر دارد قبل از پایان سال جاری مسيحی به پایگاههای هسته اي ایران حمله کند و انها را از بین ببرد. ایا کسی میداند که اگر این حملات صورت بگيرد که از دولت دیوانه اسرائیل هيچ بعيد نیست، چه بر سر مردم و کشور ما خواهد امد؟ چه میزان کشته خواهیم داد و چگونه اتش جنگی دوباره دامانمان را رها نخواهد کرد نه برای 8 سال که بسیار 8 سالهای ديگر؟ شاید احمدی نژادی و ارازل و اوباشش هم این را میخواهند ؟ ما که همه چيز را نمیدانیم، ميدانيم؟
ما مردم ایران که نه خواهان داشتن سلاح هسته اي هستيم و نه با کشورهاي دیگر سر جنگ داریم، بار دیگری بر مسئوليت هایمان اضافه شده است ما نه تنها باید برای دفاع از حق و عدالت و ازادی و کیان از دست رفته خود و حقوق متعلق به بشريت خودمان در برابر این هیولای مخوف ايستادگی کنیم و انرا از جا برکنیم بلکه بايد به جهانیان نيز خود را دوباره بشناسانیم و از خود تعریفی دوباره ارائه دهیم که در ان جائی برای ترس از ما نباشد. ما باید با ایستادگی در برابر هیولای ددمنش و حریص افسار گسیخته که بنام مذهب دمار از روزگار مذهب و مومن و در اورده است پافشاريم . قدرت يگانه مان که اگر در یگانگی باشد دیوان ویرانگر سرزمینمان را یارای ایستادگی در برابرش نخاهد بود.بکار گيریم. ما هنوز از این قدرت یگانه همگانی استفاده نکرده یم.
هموطن چه فردا که فرصتي است برای نمایش قدرت مردمی در برابر دیو زباله کشيده از چاه وهمناک تاریخ و فرداهای دیگر چاره ای نداریم بجز انکه بایستیم تا خود را در وحله اول، و جهانی را در مرحله دوم از شرارت ان رهائی بخشيم
با هم باشیم و به نیروي هم ایمان داشته با شیم ما حاکم و وارث سرزمینی هستیم که شعر و گل و عشق و شراب را به جهان ارزانی میدارد نه سلاح اتم .
ما زنده بانیم که ارام نگیریم
موجیم که ارامش ما در عدم ماست
روحي شفیعی

Sunday, September 6, 2009

Simin Behbehani: latest poem: 'Hypocrits'!

شعری از بانو سیمین بهبهانی برای جنبش سبز، با عنوان ؛ سجاده، فرش عنف و تجاوز
سیمین بهبهانی می‌گوید وظیفه شاعران و نویسندگان است که وقایع کنونی ایران را در تاریخ ثبت کنند. وی سرودن آخرین شعر خودش با نام «سجاده، فرش عنف و تجاوز» را تلاشی در جهت ثبت بخشی از این رویدادها می‌داند

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

Tuesday, August 25, 2009

Don't be silent:Dr Zahra Bani-yakoob's mother speaks out!

Rooz Online:گزارش
سه شنبه ۳ شهريور ۱۳۸۸
مادر دکتر زهرا بنی یعقوب :
شکنجه شده ها سکوت نکنید!


پروین نبی مادر دکتر زهرا بنی یعقوب پرده پرده از ناگفته هایی در مورد دخترش برداشت و گفت که جنازه دخترش را در حال که گلویش بریده و ران و پایش کبود بود به آنها تحویل داده بودند و معلوم بود که او در برابر خواسته ای مقاومت کرده و درگیر شده است.
مادر دکتر زهرا بنی یعقوب که در بازداشتگاه همدان به طرز مشکوکی به قتل رسید و هر گز خاطیان و عاملان پرونده او معرفی و محاکمه نشدند، همچنان عزادار و سیاهپوش است. او در گفت و گویی که با گروه مادران عزادار داشته ، ناگفته هایی را از مرگ دخترش بیان کرده و درباره شکنجه دخترش می گوید : زهرا شکنجه شده بود . گلویش جای بریدگی داشت و ران و پای چپ اش هم کبود بود . سرش هم ورم کرده بود و یک تیکه مثل اینکه به جایی خورده باشد سرش برجسته شده بود . از کسی شنیدیم که اول صدای جرو بحث می آمده از اتاقی که زهرا در آن زندانی بوده و بعد صدای جیغی و بعد سکوت . فکر می کنم زهرا حرف زور قول نکرده و درگیر شده اند و زهر را زده اند و سرش به جایی خورده وبعد کشته شده . خدا از آنها نگذرد . یعنی می بینم روزی را که قاتلان بچه ام مجازات بشوند حالا چه عمد و چه غیر عمد. اگر به شکایت ما درست رسیدگی می کردند این همه مامور جرات نمی کردند بچه های مردم را شکنجه کنند و بکشند.
او که می گوید تا زمان دستگیری عاملان جنایت قتل دخترش سیاهپوش خواهد ماند و دست از پی گیری برنخواهند داشت، به افراد آزاد شده، توصیه می کند:
جوانان باید بدانند که در هر شرایطی عزیز ما هستند و سر بلندند و باید حرف بزنند و بگویند چه بلا هایی سرشان آمده است. زهرای من اگر زنده بود حتمن خیلی ها را رسوا می کرد . جوانان بگویند و نترسند این گفتن ها کمک می کند که دیگرانی که الان در زندان هستند یا بعدا شاید دستگیر شوند شکنجه نشوند . سخن گفتن ها تلاش بزرگی است برای فاش شدن حقیقت و واقعا من از این کمیته ای که در مجلس تشکیل شده می خواهم که حقیقت را به مردم و مسوالان بگویند . البته من همراه چند نفر از مادران هم می خواهیم به دیدن اعضا این کمیته برویم امیدوارم هر چه زودتر به ما وقت ملاقات بدهند .
پروین نبی همچنین پدر و مادرانی را که فرزندی در زندان دارد با تجربه تلخ خود پند می دهد:
خانواده ها مخصوصا پدر ها از بچه هایشان که زندان بودند حمایت کنند. مادرها که همیشه سنگ صبور بچه هایشان هستند ولی حمایت هم مادر و هم پدر به این بچه ها قوت قلب می دهد که خود را پیدا کنند و از افسردگی بیرون بیایند و کمک کنند که ظالمان به سزای اعمال شان برسند . خانواده ها دست از پیگیری بر ندارند بخصوص مادران که بیشترین زحمت را برای بچه هایشان کشیده اند خیلی باید تلاش کنند و در خانه هم برای آرامش خود و برای ادامه راه سوره والعصر را بخوانند من وقتی خیلی ناراحتم این سوره را می خوانم و آرام می گیرم .
خانواده زهرا بنی یعقوب از زمان قتل دخترشان در بازداشتگاه همدان همواره برای روشن شدن زوایای پنهان این پرونده تلاش کرده و البته به جایی هم نرسیده اند. مادر زهرا خاطرنشان می کند:
می گویند زهرا با پارچه پلاکاردی که تیکه تیکه شده بوده خودکشی کرده یعنی پارچه ها را به هم گره زده و خودش را از دری که کوتاه تر از قد او بوده دار زده اصلن غیر ممکن است. همش ساختگی است . همه هم می دانند که زهرا خودکشی نکرده روحیه زهرا به حدی خوب بوده که به ماموران اعتراض می کرده . حالا از همه این ها گذشته مسئول نگهداری و حفاظت از جان زندانی چه کسی است ؟
مامور بسیج به ابولقاسم ( پدر زهرا) گفته بود که دخترت با یکی از اوباش و اراذل همدان در پارک بوده . او به در د جامعه پزشکی نمی خورد . من می گویم پس چرا آن مرد را آزاد و دختر مرا زندانی کردید؟ اگر او از اوباش و ارادل بود چرا آزادش کردید؟ و اصلا مامور بسیج چه مرجعی است که تشخیص بدهد کی به درد جامعه پزشکی می خورد و کی نمی خورد . آنها انقدر بیسواد بودند که وقتی پرونده را بخوانید خنده تان می گیرد پر از غلط املایی مثلا اصرار را اسرار نوشته اند فکر کنید یک خانم دکتر شاگرد ممتاز دانشگاه تهران که حرف زور هم اصلن قبول نمی کرد به دست این بیسواد ها بیفتد، چه با او می کنند .مسلما تحمل اش نمی کنند . وی در خصوص پی گیری این پرونده و شکایت از متهمان می گوید: از 10 نفر شکایت کرده بودیم که در اداره اماکن همدان در شبی که زهرا کشته شد حضور داشتند و همه از قتل عمد تبرئه شدند .و بعد از تبرئه شدن آنها از 3 نفر شکایت کرده ایم که در اسناد دست برده اند . بابت جعل اسناد و دستگیری غیرقانونی از آنها شکایت کرده ایم چندی پیش دادگاه داشتیم ، بدون اینکه به ما اطلاع بدهند دادگاه را تشکیل ندادند من و همسرم این همه راه را رفتیم ولی متهمان نیامده بودند آنها خبر داشتند ولی ما خبر نداشتیم دادگاه تشکیل نمی شود . حالا 18 شهریور وقت دادگاه است، ببینیم چه می شود.

Monday, August 24, 2009

Two scenes of a crime!

Rouhi Shafii
Scene one
In 1982, I was still in Iran. I had a neighbour who was diagnosed with cancer and died in an early summer day. As was the custom, we accompanied the bereaved family to the hospital, where an ambulance carried the dead man to Behesht Zahra cemetery, 50 kilometres south of the Capital. While we were nearing the cemetery, I noticed a tall, white van followed and accompanied by other unmarked cars kept us under constant observation until we got to the compound, where they would the dead to be washed and shrouded as is the Islamic custom. We got out of our cars and waited in the area for the ritual to complete and then accompany the family to the plot where they would bury their loved one. It was a sombre atmosphere, the family were weeping in silence and we were bunching up speaking in low voice.
Suddenly, a curious neighbour of mine attracted my attention to a side door of the compound where the white van had reversed and opened its rear doors. Two black Mercedes were parked on each side of the van, blocking our vision. We were standing in about 50 metres from the van and through the opening between the cars saw in total horror, corpses being taken out and into the washing hall. Shortly, those who were standing guard in plain clothes noticed our curious eyes and shouted to us to move away. My neighbour and I forgot about the dead neighbour. It was the days of the suppression of the opposition groups in Iran as Ayatollah Khomeini was strengthening his grip on the country and prisons were full of young supporters of various groups, young men and women. We didn’t know then. We found out later that prisons had turned into killing fields.
Scene two
In the afternoon of a summer day in 1983, I was chatting with my neighbour friend outside our houses in the dead-end alleyway where we both lived in Niavaran, Shemiran near the mountain ranges of Alborz and a kilometre away from Ayatollah Khomeini’s residence. We didn’t choose to become neighbours with him. He chose the outskirts of Tehran and the mountain side to be safe from Saddam Hossein’s missile attacks.
In those days the regime had managed to send us under the compulsory veil but we disobeyed it whenever we could. We were both chatting unveiled as we didn’t expect intruders.
Suddenly, a man appeared from the next street and as he neared, my neighbour said that she was certain she knew the man but why had he changed into such old, disfigured person? He stopped and said hello to her. She looked hard at him and then asked whether he was Mr …(I have forgotten the name). Didn’t you recognise me Mrs S? He asked in amazement. 'I wasn’t sure it was you.' She answered. 'You have changed so much in just 4 years!' Yes, he sighed. ‘I have changed. I am not the handsome guy I used to be. Life has been hard on me.’ She asked him what has happened to him to have changed him so much.
As if he was waiting to open his heart to someone he began to tell us about his life after the revolution. I should add that later my neighbour explained that he was a Savaki(active member of the notorious security service of the Shah). He sometimes went to their factory and if any of the employees were suspicious of disturbance or being anti-Shah, he would be taken away for questioning. This was routine during the Shah. All factories and work places had a Savaki either as employee or occasional visitor to look over their behaviour and attitude to the Shah.
When the revolution happened he was taken into custody and sentenced to death. The night before his execution he was called into the prison office and told that if he cooperated with the new regime his life would be spared which he naturally did. First, he was appointed as the new head of the Ghasr prison (a prison in the capital which housed both political as well as normal prisoners). Later, he was transferred to the Evin prison as guard, where he witnessed so many atrocities that he said, had driven him into madness. He told us of the tortures in Evin and the execution of young people in the early 1980s. He said he had not been able to have a normal sleep because he hears the cries of girls as young as twelve as they were taken to be shot and were calling on their mums. “mum, mum where are you?”. The trials were rapid and the executions carried out in the middle of the night. He claimed that in one night about 400 people were shot and their bodies taken to Behesht Zahra cemetery. I asked him whether he remembered the date. The date of the removal was the day we were in Behesht Zahra! Later, he pleaded with Ayatollah Khomeini personally to be transferred and now works with the street patrolling group (Gasht Sarollah) which at the time controlled the city. The reason he had grown so old and disfigured in just few years were the result of his tormented soul and sleepless nights and there was no way out of it. He now wished he was shot when captured.
So, dear reader the two scenes in my narrative combined. I got out of the country in 1985. Ever since, a lot has happened but the human rights record of the Islamic regime remained the same. Today, I am sad at the terrible news coming out of Iran. But not surprised. Not surprised at all.

Thursday, August 20, 2009

Ahmadinejad and women in his cabinet


اقای احمدی نژاد ما را ببازی نگیرید
روحی شفیعی


چند سال پیش برای شرکت در کنفرانسی در قاهره بودم. در یک رستوران با دوست ایرانیم مشغول صحبت بودیم که پیشخدمت غذایمان را اورد و بعد از انکه روی میز چید ایستاد، به سخنان ما چند ثانیه ای گوش داد و بعد مودبانه پرسید چه زبانیست که صحبت میکنیم. زمانیکه باو گفتیم ایرانی هستیم و فارسی صحبت کنیم صورتش از شوق گل گرفت و با دستپاچگی پرسید چه زمانی بمب اماده انداختن میشود. ما که از سوال او مبهوت شده بودیم دقایقی طول کشید تا ماجرا را حدس بزنیم و با دقت و حوصله برایش توضیح دهیم که ما در حال ساختن بمبی نیستیم و او هم نباید چنین ارزوهائی را در سر بپروراند چونکه برای رام کردن و معامله با اسرائیل قطعا راههای دیگری نیز و جود دارد تا امید به انکه ما، یعنی ایرانیها بمب اتم بسازند و بر سر اسرائیلیها بیاندازند. پیشخدمت بیچاره که از توضیحات ما قانع نشده بود سری تکان داد و از ما دور شد. این ماجرا درست هم زمان با بیرون اوردن صدام از ان سوراخ و نشان دادن او در تلویزیونها ی عربی بود و میشد احساس خشم و ناامیدی و تحقیر را در صورت مردم کوچه و بازار و شرکت کنندگان کنفرانس مشاهده کرد.
اما این مقدمه ای بود به انچه که من پدیده- احمدی نژادش- میخوانم . پدیده ای که در چند سال گذشته با درک خواسته های توده عرب و مسلمانان سایر کشورها حرفهای نوظهور میزند که ربطی بما ایرانیها ندارد اما ان بیچاره پیشخدمت را امیدوار به انچه میکند که رهبران خود ان کشورها باید حل و فصلش کنند. پدیده احمدی نژاد به این هم خلاصه نمیشود. عطش در صحنه ماندن وکارهای خارج از انتظار کردن این اقای رئیس کودتا در همه زمینه ها میتواند تجلی کند. مثل همین معرفی دو یا سه زن در کابینه خود که توانست برای یک روز او را دوباره وارد رسانه ها کند.
نویسنده طی هفته های بعد از کودتا طی مصاحبه های متعدد با تلویزیونهای عربی تا انجا که امکان داشت سعی کرد تا به توضیح پدیده احمدی نژاد بپردازد زیرا که بنظر میرسد درک این فرد و اعمال بیرویه اش برای اعراب از اهمیت ویژه برخوردار است. در هفته های بلافاصله بعد از کودتا و بویژه پس از ماجرای ندای ایران، نشان دادن مداوم صحنه قتل او از این تلویزیونها قلب هر بیننده ای را بدرد میاورد چه رسد به من ایرانی که باید در مورد این حوادث توضیح میدادم. حا ل بعد از چند هفته که در ارامش تبلیغاتی بودم با اعلام تلویزیونی انتخاب چند زن در کابینه اقای احمدی نژاد، تلفن دستی من به صدا در امد و تهیه کننده خبر گزاری الجزیره تقاضای مصاحبه داشت! با مهربانی از حضوردر استودیو معذرت خواستم زیرا که واقعیت ان بود که نمیدانستم در ان فرصت کوتاه چه تحلیلی از این پدیده جدید ارائه دهم. نیاز به خواندن و فکر کردن داشتم. به جنگل نزدیک حانه ام رفتم و با خود اندیشیدم چگونه میتوانم این مسئله را برای کسی توضیح دهم بدون اینکه دچار تناقض شوم. ورود چند زن به کابینه در جمهوری اسلامی میتواند فی النفسه عملی مثبت ازریابی شود. اما. امایش را میتوان در چندین حوزه توضیح داد. اول انکه باید پرسید اقای احمدی نژادی که در هفته های مبازره انتخاباتی برای زنان بعنوان نیمی از جمعیت ایران با خواسته های مشخص که نمایندگان انها در سطح وسیع مطرح میکردند و سایر کاندیداها با انها برخورد کرده بودند، تره هم خورد نکرد. اصلا برای هیچکس تره خورد نکرد، چونکه میدانست چگونه قرار است رئیس جمهور شود! بنابراین مسئله باید باین صورت باشد که یا مردان مطابق سلیقه رئیس جمهور انتصابی بحد نصاب نیستند و در نتیجه ایشان از سر ناچاری بزنان روی اورده است و یا وجود چند زن را در کابینه از انجهت مفید دانسته که سر بزیر ترند و وفادارترو کار با انها بهتر پیش میرود و یا خوسته است با این عمل هم خود را طرفدار زنان جلوه دهد و از طرف دیگر به روحانیون مخالف خود وهم مخالف حضور زنان هم دهن کجی کند و یا همانطور که با وقاحت شال سبز بر گردن انداخت، به انهائی که حقشان را خورد و رایشان را دزدید بگوید من همه طرحهای شما را نسخه برداری میکنم و کاری هم از دستتان ساخته نیست. مسئله هر چه باشد در تحلیل نهائی انقدر حائز اهمیت نیست زیرا که زنان انتخابی همه چیز هستند جر طرفدار زن! خانمها ی انتخابی نمایندگان ضد زنی هستند که از لوایح ضد خانواده و چند همسری دفاع کردند بنابراین صرف داشتن جنسیت زنانه انها را طرفدار زنان نمیکند که ادعائی هم بر این مسئله ندارند و برای ما زنان هم مهم نیست.
با این همه چند مسئله ناتمام را باید پاسخگوبود. بنظر میرسد هیچکدام ازاین وزرای تعین شده انچنان تجربه ای در مدیریت کلان ندارند ولی شاید مهم هم نباشد چونکه رئیس کلشان در طی چهار سال قبل ثابت کرد انچه بر سر مملکت میاید از اهمیت کمتری برخوردار است تا انچه در سایر نقاط جهان مثلا ونزوئلا رخ میدهد. از طرف دیگر این خانمها وظایف مهمی در قبال شوهرانشان دارند که باید مد نظر گرفت. مثلااگراحتمالا با اقا حرفشان شده باشد و جلسه هیت دولت باشد و اقا اجاره ندهند ایشان از منزل خارج شوند تکلیف چیست؟ اگر هنگام خروج از خانه اقا هوس کردند ووقت هم نبود کدام وظیفه از ازجحیت برخوردار است؟ هیت دولت یا اقا؟ اگر قرار شد به مسافرت خارج و یا داخل بروند و اقا مایل نبودند و اجازه صادر نکردند تکلیف چیست؟ اگر اقا هوس تجدید فراش کردند عکس العمل خانم وزیر که خود هوادار لایحه چند زنی بوده است، چیست؟

از همه این سوالات که بگذریم رئیس جمهور انتصابی راه درازی در پیش دارد تا بتواند نظر مساعد زنان را بخود جلب کند. راهی که یکسر ان خیابانهای مملو از زنان معترضی بود که میپرسیدند رای من کجاست؟ چه کسی رای مرا خورد و ان ضد زن را به منصب ریاست جمهور نشاند، و یکسر دیگر ان، تاریکخانه زندانهائیست که زنان و دختران ما را سالم بردند و مچاله شده و تجاوز شده و تحقیر شده تحویل دادند. انقدر در ان تاریک خانه ها نگهداشتند تا بگویند ما نبودیم و نیستیم. با توهین و تحقیر و تجاوز و سلول انفرادی و انواع شکنجه ها بر ان شدند که روح زن ایرانی را در هم شکنند و بعد بجایش وزیر زن بنشانند و فحر بفزوشند غافل از انکه زن ایرانی انست که هر شب فریاد مرگ بر دیکتاتورش مردان راوادار میکند که با او تکرار کنند. به فریادهای شبانه گوش فرا دهید. زن ایرانی انست که بهنگام بیرون امدن از تاریکخانه مخوف زندان رئیس جمهور منتصب بهمه جهان اعلام میدارد که بازهم اماده فریاد است. زن ایرانی در این زمان و در این حکومت غاصب برایش فرمان وزیر و کیل شدن همجنسش نه افتخاری دارد و نه جاذبه ای. اوبانتظار روزیست که برابر بامردان همرزم خود به مقام وزارت و وکالت و ریاست جمهور و سفیر و قاضی و وووو برسد با شایستگی خود و نه در حکومت رزیلان و دیکتاتورهای محقر.