Shirin Neshat speaks about Iran.
http://www.youtube.com/watch?v=vXzt9Jcxnis
Our blog is dedicated to publish accurate and recent news, views, articles, videos and comments on Iran. We invite all Iranians as well as non-Iranians to contribute to this blog, make it the centre of reliable information.
Sunday, September 13, 2009
Tuesday, September 8, 2009
Posters designs for the Green movement
The site below displays wonderful posters designed for the Green Movement.
http://sdz.aiap.it/gallerie/11538#top
http://sdz.aiap.it/gallerie/11538#top
Sunday, September 6, 2009
Simin Behbehani: latest poem: 'Hypocrits'!
شعری از بانو سیمین بهبهانی برای جنبش سبز، با عنوان ؛ سجاده، فرش عنف و تجاوز
سیمین بهبهانی میگوید وظیفه شاعران و نویسندگان است که وقایع کنونی ایران را در تاریخ ثبت کنند. وی سرودن آخرین شعر خودش با نام «سجاده، فرش عنف و تجاوز» را تلاشی در جهت ثبت بخشی از این رویدادها میداند
سیمین بهبهانی میگوید وظیفه شاعران و نویسندگان است که وقایع کنونی ایران را در تاریخ ثبت کنند. وی سرودن آخرین شعر خودش با نام «سجاده، فرش عنف و تجاوز» را تلاشی در جهت ثبت بخشی از این رویدادها میداند
سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتلعام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کردهست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نماندهست، از عرف جز حرام نماندهست
از شرع غیر نام نماندهست، از عرف جز حرام نماندهست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهرابها به خاک غنودند، آرام آنچنانکه نبودند
سهرابها به خاک غنودند، آرام آنچنانکه نبودند
کو چارهساز نفرت و نفرین، تهمینههای سوگ و عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنانکه عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسستهست، دیوی بر آن به جبر نشستهست
سجاده تار و پود گسستهست، دیوی بر آن به جبر نشستهست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را
Monday, August 31, 2009
Mourning Saideh Pour- Aghaiee
How many more bodies should we discover in the unmarked graves before the international criminal court consider their verdict: What goes on in the Islamic Republic is Crimes Against Humanity.
پارلماننیوز: همزمان با انتشار خبر کشته شدن فردی با نام سعیده پورآقایی (آمایی) دختر جوانی که عنوان میشود اکنون پیکر او در یکی از قبور گمنام قطعه 302 بهشت زهرا دفن شده است، فردی با ارسال یادداشتی برای فراکسیون خط امام(ره) مجلس به روایتی از زندگی و بازداشت سعیده پرداخت.
به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره) مجلس«پارلماننیوز»، دراین متن که با عنوان «دیروز همه گریستند»، نگاشته شده، آمده است:
سعید دو سال بود که دیگر پدر نداشت.اگرچه آن وقت هم پدرش نمی توانست خیلی پابه پای دخترش تکاپو و هیاهو داشته باشد.
جنگ از پدر سعیده جسمی بیمار به یادگار گذاشته بود که فقط "بود"
هرچه بود پدرش بود و کوله باری از خاطرات و خطرات جنگ
خاطراتی از 8 سال دفاع از ناوس ملت ایران و امید از اینکه ناموسش را بعد از او پاس خواهیم داشت.سعیده دو سال پیش پدرش را از دست داد.
آثار به جای مانده از سلاح های شیمیایی دیگر توانی برای ماندن در او نگذاشته بود و او باید می رفت و همسر و دختر نوجوانش را که یادگار سالهای جنگ و امام بود به ما میسپرد...ما چه کردیم؟!
دیروز مراسم ختم سعیده بود.مراسم ختم که نه!مادرش بود و چند نفر از اعضای خانواده و مهندس میر حسین موسوی و البته فضایی از غم و اندوه و بهت و حیرت
سعیده برای همراهی با جنبش سبز فقط به پشت بام خانهاش می رفت نه برانداز بود و نه مخملی فقط الله اکبر میگفت
تا اینکه شبی آمدند سه زن و دو مرد بودند او را بردند، برای همیشه!
امانتدارش که دلبندش را برده بودند به همهجا متوسل شد تا یادگار همسر شهیدش را باز یابد اما هرچه تلاش میکرد کمتر به نتیجه میرسید، تا اینکه به درگاه یکی از اعضای نزدیک به رییس دولت متوسل شد و او هم راهنماییش کرد تا به پشت سردخانهای صنعتی رسید.
آری سعیدهاش را درآغوش گرفت اما چه سیاه و چه سرد
چرا دیگر از آن نشاط و شور نوجوانی اثری نبود؟!
دیروز همه گریستند
تاریخ انتشار: ٨ شهريور ١٣٨٨
ساعت: ١٧:١١
کد خبر: ٣٠٦٠
به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره) مجلس«پارلماننیوز»، دراین متن که با عنوان «دیروز همه گریستند»، نگاشته شده، آمده است:
سعید دو سال بود که دیگر پدر نداشت.اگرچه آن وقت هم پدرش نمی توانست خیلی پابه پای دخترش تکاپو و هیاهو داشته باشد.
جنگ از پدر سعیده جسمی بیمار به یادگار گذاشته بود که فقط "بود"
هرچه بود پدرش بود و کوله باری از خاطرات و خطرات جنگ
خاطراتی از 8 سال دفاع از ناوس ملت ایران و امید از اینکه ناموسش را بعد از او پاس خواهیم داشت.سعیده دو سال پیش پدرش را از دست داد.
آثار به جای مانده از سلاح های شیمیایی دیگر توانی برای ماندن در او نگذاشته بود و او باید می رفت و همسر و دختر نوجوانش را که یادگار سالهای جنگ و امام بود به ما میسپرد...ما چه کردیم؟!
دیروز مراسم ختم سعیده بود.مراسم ختم که نه!مادرش بود و چند نفر از اعضای خانواده و مهندس میر حسین موسوی و البته فضایی از غم و اندوه و بهت و حیرت
سعیده برای همراهی با جنبش سبز فقط به پشت بام خانهاش می رفت نه برانداز بود و نه مخملی فقط الله اکبر میگفت
تا اینکه شبی آمدند سه زن و دو مرد بودند او را بردند، برای همیشه!
امانتدارش که دلبندش را برده بودند به همهجا متوسل شد تا یادگار همسر شهیدش را باز یابد اما هرچه تلاش میکرد کمتر به نتیجه میرسید، تا اینکه به درگاه یکی از اعضای نزدیک به رییس دولت متوسل شد و او هم راهنماییش کرد تا به پشت سردخانهای صنعتی رسید.
آری سعیدهاش را درآغوش گرفت اما چه سیاه و چه سرد
چرا دیگر از آن نشاط و شور نوجوانی اثری نبود؟!
دیروز همه گریستند
تاریخ انتشار: ٨ شهريور ١٣٨٨
ساعت: ١٧:١١
کد خبر: ٣٠٦٠
Wednesday, August 26, 2009
Iranian film director, Rakhsahn Baniadam: I'm not afraid to show what goes on in town
ترسی ندارم
رخشان بنی اعتماد در اعتماد ملی نوشت :ترسي ندارم كه در وانفساي اين دوران پرتوطئه به هر تهمتي منتسب شوم. ترسي ندارم كه به جرم مشوش كردن اذهان عمومي، متهمم كنيد ولي نميتوانيد منكر شويد كه من يك مادرم، نه فقط مادر «تنديس و بارانم»، مادر همه جواناني كه از سالهاي دور از دريچه فيلمهايم، مادران خود را در قالب شخصيتهاي «طوبا»، «گيلانه» و «فروغ»، «نرگس»، «سيما» و... ديدهاند. مادر همه آناني كه در همه اين سالها مرا به حريم خلوتشان پذيرفتند و از رنجها و فريادهاي فروخوردهشان گفتند و گفتند تا بتوانم جانمايه دردهايشان را در فيلمهايم تصوير كنم. به حرمت يك عمر اعتماد همه مخاطبانم، اين حق را بر خود قائلم كه به دادخواهي مادراني كه در اين شرايط بحران زده، بيپناه و دست از همه جا كوتاه يا در سوگ جوانان از دست رفتهشان خاك بر سر گرفتهاند يا حيران و وحشتزده به دنبال پيدا كردن ردي از جگر گوشههايشان در شهر سرگردانند، اين نامه سرگشاده را بنويسم كه، هيچ قانوني، هيچ مصلحتي، هيچ سياستي نميتواند توجيه اين درد بر مادران اين سرزمين باشد. در شرايطي كه هيچ رسانهاي براي خبررساني واقعيتها و هيچ مسوولي پاسخگوي دلهرههاي كشنده خانوادهها نيست، چگونه ميتوان از خبر يا توهم مرگ و رنج دختران و پسران دستگير شده بر خود نلرزيد. دوربينم را چند روزي امان دهيد تا گزارشي بيپرده پيش رويتان بگذارم، شايد به واقع نميدانيد كه زير پوست شهر چه ميگذرد؟ رخشان بنياعتماد
Tuesday, August 25, 2009
Don't be silent:Dr Zahra Bani-yakoob's mother speaks out!
Rooz Online:گزارش
سه شنبه ۳ شهريور ۱۳۸۸
مادر دکتر زهرا بنی یعقوب :
شکنجه شده ها سکوت نکنید!
پروین نبی مادر دکتر زهرا بنی یعقوب پرده پرده از ناگفته هایی در مورد دخترش برداشت و گفت که جنازه دخترش را در حال که گلویش بریده و ران و پایش کبود بود به آنها تحویل داده بودند و معلوم بود که او در برابر خواسته ای مقاومت کرده و درگیر شده است.
مادر دکتر زهرا بنی یعقوب که در بازداشتگاه همدان به طرز مشکوکی به قتل رسید و هر گز خاطیان و عاملان پرونده او معرفی و محاکمه نشدند، همچنان عزادار و سیاهپوش است. او در گفت و گویی که با گروه مادران عزادار داشته ، ناگفته هایی را از مرگ دخترش بیان کرده و درباره شکنجه دخترش می گوید : زهرا شکنجه شده بود . گلویش جای بریدگی داشت و ران و پای چپ اش هم کبود بود . سرش هم ورم کرده بود و یک تیکه مثل اینکه به جایی خورده باشد سرش برجسته شده بود . از کسی شنیدیم که اول صدای جرو بحث می آمده از اتاقی که زهرا در آن زندانی بوده و بعد صدای جیغی و بعد سکوت . فکر می کنم زهرا حرف زور قول نکرده و درگیر شده اند و زهر را زده اند و سرش به جایی خورده وبعد کشته شده . خدا از آنها نگذرد . یعنی می بینم روزی را که قاتلان بچه ام مجازات بشوند حالا چه عمد و چه غیر عمد. اگر به شکایت ما درست رسیدگی می کردند این همه مامور جرات نمی کردند بچه های مردم را شکنجه کنند و بکشند.
او که می گوید تا زمان دستگیری عاملان جنایت قتل دخترش سیاهپوش خواهد ماند و دست از پی گیری برنخواهند داشت، به افراد آزاد شده، توصیه می کند:
جوانان باید بدانند که در هر شرایطی عزیز ما هستند و سر بلندند و باید حرف بزنند و بگویند چه بلا هایی سرشان آمده است. زهرای من اگر زنده بود حتمن خیلی ها را رسوا می کرد . جوانان بگویند و نترسند این گفتن ها کمک می کند که دیگرانی که الان در زندان هستند یا بعدا شاید دستگیر شوند شکنجه نشوند . سخن گفتن ها تلاش بزرگی است برای فاش شدن حقیقت و واقعا من از این کمیته ای که در مجلس تشکیل شده می خواهم که حقیقت را به مردم و مسوالان بگویند . البته من همراه چند نفر از مادران هم می خواهیم به دیدن اعضا این کمیته برویم امیدوارم هر چه زودتر به ما وقت ملاقات بدهند .
پروین نبی همچنین پدر و مادرانی را که فرزندی در زندان دارد با تجربه تلخ خود پند می دهد:
خانواده ها مخصوصا پدر ها از بچه هایشان که زندان بودند حمایت کنند. مادرها که همیشه سنگ صبور بچه هایشان هستند ولی حمایت هم مادر و هم پدر به این بچه ها قوت قلب می دهد که خود را پیدا کنند و از افسردگی بیرون بیایند و کمک کنند که ظالمان به سزای اعمال شان برسند . خانواده ها دست از پیگیری بر ندارند بخصوص مادران که بیشترین زحمت را برای بچه هایشان کشیده اند خیلی باید تلاش کنند و در خانه هم برای آرامش خود و برای ادامه راه سوره والعصر را بخوانند من وقتی خیلی ناراحتم این سوره را می خوانم و آرام می گیرم .
خانواده زهرا بنی یعقوب از زمان قتل دخترشان در بازداشتگاه همدان همواره برای روشن شدن زوایای پنهان این پرونده تلاش کرده و البته به جایی هم نرسیده اند. مادر زهرا خاطرنشان می کند:
می گویند زهرا با پارچه پلاکاردی که تیکه تیکه شده بوده خودکشی کرده یعنی پارچه ها را به هم گره زده و خودش را از دری که کوتاه تر از قد او بوده دار زده اصلن غیر ممکن است. همش ساختگی است . همه هم می دانند که زهرا خودکشی نکرده روحیه زهرا به حدی خوب بوده که به ماموران اعتراض می کرده . حالا از همه این ها گذشته مسئول نگهداری و حفاظت از جان زندانی چه کسی است ؟
مامور بسیج به ابولقاسم ( پدر زهرا) گفته بود که دخترت با یکی از اوباش و اراذل همدان در پارک بوده . او به در د جامعه پزشکی نمی خورد . من می گویم پس چرا آن مرد را آزاد و دختر مرا زندانی کردید؟ اگر او از اوباش و ارادل بود چرا آزادش کردید؟ و اصلا مامور بسیج چه مرجعی است که تشخیص بدهد کی به درد جامعه پزشکی می خورد و کی نمی خورد . آنها انقدر بیسواد بودند که وقتی پرونده را بخوانید خنده تان می گیرد پر از غلط املایی مثلا اصرار را اسرار نوشته اند فکر کنید یک خانم دکتر شاگرد ممتاز دانشگاه تهران که حرف زور هم اصلن قبول نمی کرد به دست این بیسواد ها بیفتد، چه با او می کنند .مسلما تحمل اش نمی کنند . وی در خصوص پی گیری این پرونده و شکایت از متهمان می گوید: از 10 نفر شکایت کرده بودیم که در اداره اماکن همدان در شبی که زهرا کشته شد حضور داشتند و همه از قتل عمد تبرئه شدند .و بعد از تبرئه شدن آنها از 3 نفر شکایت کرده ایم که در اسناد دست برده اند . بابت جعل اسناد و دستگیری غیرقانونی از آنها شکایت کرده ایم چندی پیش دادگاه داشتیم ، بدون اینکه به ما اطلاع بدهند دادگاه را تشکیل ندادند من و همسرم این همه راه را رفتیم ولی متهمان نیامده بودند آنها خبر داشتند ولی ما خبر نداشتیم دادگاه تشکیل نمی شود . حالا 18 شهریور وقت دادگاه است، ببینیم چه می شود.
سه شنبه ۳ شهريور ۱۳۸۸
مادر دکتر زهرا بنی یعقوب :
شکنجه شده ها سکوت نکنید!
پروین نبی مادر دکتر زهرا بنی یعقوب پرده پرده از ناگفته هایی در مورد دخترش برداشت و گفت که جنازه دخترش را در حال که گلویش بریده و ران و پایش کبود بود به آنها تحویل داده بودند و معلوم بود که او در برابر خواسته ای مقاومت کرده و درگیر شده است.
مادر دکتر زهرا بنی یعقوب که در بازداشتگاه همدان به طرز مشکوکی به قتل رسید و هر گز خاطیان و عاملان پرونده او معرفی و محاکمه نشدند، همچنان عزادار و سیاهپوش است. او در گفت و گویی که با گروه مادران عزادار داشته ، ناگفته هایی را از مرگ دخترش بیان کرده و درباره شکنجه دخترش می گوید : زهرا شکنجه شده بود . گلویش جای بریدگی داشت و ران و پای چپ اش هم کبود بود . سرش هم ورم کرده بود و یک تیکه مثل اینکه به جایی خورده باشد سرش برجسته شده بود . از کسی شنیدیم که اول صدای جرو بحث می آمده از اتاقی که زهرا در آن زندانی بوده و بعد صدای جیغی و بعد سکوت . فکر می کنم زهرا حرف زور قول نکرده و درگیر شده اند و زهر را زده اند و سرش به جایی خورده وبعد کشته شده . خدا از آنها نگذرد . یعنی می بینم روزی را که قاتلان بچه ام مجازات بشوند حالا چه عمد و چه غیر عمد. اگر به شکایت ما درست رسیدگی می کردند این همه مامور جرات نمی کردند بچه های مردم را شکنجه کنند و بکشند.
او که می گوید تا زمان دستگیری عاملان جنایت قتل دخترش سیاهپوش خواهد ماند و دست از پی گیری برنخواهند داشت، به افراد آزاد شده، توصیه می کند:
جوانان باید بدانند که در هر شرایطی عزیز ما هستند و سر بلندند و باید حرف بزنند و بگویند چه بلا هایی سرشان آمده است. زهرای من اگر زنده بود حتمن خیلی ها را رسوا می کرد . جوانان بگویند و نترسند این گفتن ها کمک می کند که دیگرانی که الان در زندان هستند یا بعدا شاید دستگیر شوند شکنجه نشوند . سخن گفتن ها تلاش بزرگی است برای فاش شدن حقیقت و واقعا من از این کمیته ای که در مجلس تشکیل شده می خواهم که حقیقت را به مردم و مسوالان بگویند . البته من همراه چند نفر از مادران هم می خواهیم به دیدن اعضا این کمیته برویم امیدوارم هر چه زودتر به ما وقت ملاقات بدهند .
پروین نبی همچنین پدر و مادرانی را که فرزندی در زندان دارد با تجربه تلخ خود پند می دهد:
خانواده ها مخصوصا پدر ها از بچه هایشان که زندان بودند حمایت کنند. مادرها که همیشه سنگ صبور بچه هایشان هستند ولی حمایت هم مادر و هم پدر به این بچه ها قوت قلب می دهد که خود را پیدا کنند و از افسردگی بیرون بیایند و کمک کنند که ظالمان به سزای اعمال شان برسند . خانواده ها دست از پیگیری بر ندارند بخصوص مادران که بیشترین زحمت را برای بچه هایشان کشیده اند خیلی باید تلاش کنند و در خانه هم برای آرامش خود و برای ادامه راه سوره والعصر را بخوانند من وقتی خیلی ناراحتم این سوره را می خوانم و آرام می گیرم .
خانواده زهرا بنی یعقوب از زمان قتل دخترشان در بازداشتگاه همدان همواره برای روشن شدن زوایای پنهان این پرونده تلاش کرده و البته به جایی هم نرسیده اند. مادر زهرا خاطرنشان می کند:
می گویند زهرا با پارچه پلاکاردی که تیکه تیکه شده بوده خودکشی کرده یعنی پارچه ها را به هم گره زده و خودش را از دری که کوتاه تر از قد او بوده دار زده اصلن غیر ممکن است. همش ساختگی است . همه هم می دانند که زهرا خودکشی نکرده روحیه زهرا به حدی خوب بوده که به ماموران اعتراض می کرده . حالا از همه این ها گذشته مسئول نگهداری و حفاظت از جان زندانی چه کسی است ؟
مامور بسیج به ابولقاسم ( پدر زهرا) گفته بود که دخترت با یکی از اوباش و اراذل همدان در پارک بوده . او به در د جامعه پزشکی نمی خورد . من می گویم پس چرا آن مرد را آزاد و دختر مرا زندانی کردید؟ اگر او از اوباش و ارادل بود چرا آزادش کردید؟ و اصلا مامور بسیج چه مرجعی است که تشخیص بدهد کی به درد جامعه پزشکی می خورد و کی نمی خورد . آنها انقدر بیسواد بودند که وقتی پرونده را بخوانید خنده تان می گیرد پر از غلط املایی مثلا اصرار را اسرار نوشته اند فکر کنید یک خانم دکتر شاگرد ممتاز دانشگاه تهران که حرف زور هم اصلن قبول نمی کرد به دست این بیسواد ها بیفتد، چه با او می کنند .مسلما تحمل اش نمی کنند . وی در خصوص پی گیری این پرونده و شکایت از متهمان می گوید: از 10 نفر شکایت کرده بودیم که در اداره اماکن همدان در شبی که زهرا کشته شد حضور داشتند و همه از قتل عمد تبرئه شدند .و بعد از تبرئه شدن آنها از 3 نفر شکایت کرده ایم که در اسناد دست برده اند . بابت جعل اسناد و دستگیری غیرقانونی از آنها شکایت کرده ایم چندی پیش دادگاه داشتیم ، بدون اینکه به ما اطلاع بدهند دادگاه را تشکیل ندادند من و همسرم این همه راه را رفتیم ولی متهمان نیامده بودند آنها خبر داشتند ولی ما خبر نداشتیم دادگاه تشکیل نمی شود . حالا 18 شهریور وقت دادگاه است، ببینیم چه می شود.
Monday, August 24, 2009
Two scenes of a crime!
Rouhi Shafii
Scene one
In 1982, I was still in Iran. I had a neighbour who was diagnosed with cancer and died in an early summer day. As was the custom, we accompanied the bereaved family to the hospital, where an ambulance carried the dead man to Behesht Zahra cemetery, 50 kilometres south of the Capital. While we were nearing the cemetery, I noticed a tall, white van followed and accompanied by other unmarked cars kept us under constant observation until we got to the compound, where they would the dead to be washed and shrouded as is the Islamic custom. We got out of our cars and waited in the area for the ritual to complete and then accompany the family to the plot where they would bury their loved one. It was a sombre atmosphere, the family were weeping in silence and we were bunching up speaking in low voice.
Suddenly, a curious neighbour of mine attracted my attention to a side door of the compound where the white van had reversed and opened its rear doors. Two black Mercedes were parked on each side of the van, blocking our vision. We were standing in about 50 metres from the van and through the opening between the cars saw in total horror, corpses being taken out and into the washing hall. Shortly, those who were standing guard in plain clothes noticed our curious eyes and shouted to us to move away. My neighbour and I forgot about the dead neighbour. It was the days of the suppression of the opposition groups in Iran as Ayatollah Khomeini was strengthening his grip on the country and prisons were full of young supporters of various groups, young men and women. We didn’t know then. We found out later that prisons had turned into killing fields.
Scene two
In the afternoon of a summer day in 1983, I was chatting with my neighbour friend outside our houses in the dead-end alleyway where we both lived in Niavaran, Shemiran near the mountain ranges of Alborz and a kilometre away from Ayatollah Khomeini’s residence. We didn’t choose to become neighbours with him. He chose the outskirts of Tehran and the mountain side to be safe from Saddam Hossein’s missile attacks.
In those days the regime had managed to send us under the compulsory veil but we disobeyed it whenever we could. We were both chatting unveiled as we didn’t expect intruders.
Suddenly, a man appeared from the next street and as he neared, my neighbour said that she was certain she knew the man but why had he changed into such old, disfigured person? He stopped and said hello to her. She looked hard at him and then asked whether he was Mr …(I have forgotten the name). Didn’t you recognise me Mrs S? He asked in amazement. 'I wasn’t sure it was you.' She answered. 'You have changed so much in just 4 years!' Yes, he sighed. ‘I have changed. I am not the handsome guy I used to be. Life has been hard on me.’ She asked him what has happened to him to have changed him so much.
As if he was waiting to open his heart to someone he began to tell us about his life after the revolution. I should add that later my neighbour explained that he was a Savaki(active member of the notorious security service of the Shah). He sometimes went to their factory and if any of the employees were suspicious of disturbance or being anti-Shah, he would be taken away for questioning. This was routine during the Shah. All factories and work places had a Savaki either as employee or occasional visitor to look over their behaviour and attitude to the Shah.
When the revolution happened he was taken into custody and sentenced to death. The night before his execution he was called into the prison office and told that if he cooperated with the new regime his life would be spared which he naturally did. First, he was appointed as the new head of the Ghasr prison (a prison in the capital which housed both political as well as normal prisoners). Later, he was transferred to the Evin prison as guard, where he witnessed so many atrocities that he said, had driven him into madness. He told us of the tortures in Evin and the execution of young people in the early 1980s. He said he had not been able to have a normal sleep because he hears the cries of girls as young as twelve as they were taken to be shot and were calling on their mums. “mum, mum where are you?”. The trials were rapid and the executions carried out in the middle of the night. He claimed that in one night about 400 people were shot and their bodies taken to Behesht Zahra cemetery. I asked him whether he remembered the date. The date of the removal was the day we were in Behesht Zahra! Later, he pleaded with Ayatollah Khomeini personally to be transferred and now works with the street patrolling group (Gasht Sarollah) which at the time controlled the city. The reason he had grown so old and disfigured in just few years were the result of his tormented soul and sleepless nights and there was no way out of it. He now wished he was shot when captured.
So, dear reader the two scenes in my narrative combined. I got out of the country in 1985. Ever since, a lot has happened but the human rights record of the Islamic regime remained the same. Today, I am sad at the terrible news coming out of Iran. But not surprised. Not surprised at all.
Scene one
In 1982, I was still in Iran. I had a neighbour who was diagnosed with cancer and died in an early summer day. As was the custom, we accompanied the bereaved family to the hospital, where an ambulance carried the dead man to Behesht Zahra cemetery, 50 kilometres south of the Capital. While we were nearing the cemetery, I noticed a tall, white van followed and accompanied by other unmarked cars kept us under constant observation until we got to the compound, where they would the dead to be washed and shrouded as is the Islamic custom. We got out of our cars and waited in the area for the ritual to complete and then accompany the family to the plot where they would bury their loved one. It was a sombre atmosphere, the family were weeping in silence and we were bunching up speaking in low voice.
Suddenly, a curious neighbour of mine attracted my attention to a side door of the compound where the white van had reversed and opened its rear doors. Two black Mercedes were parked on each side of the van, blocking our vision. We were standing in about 50 metres from the van and through the opening between the cars saw in total horror, corpses being taken out and into the washing hall. Shortly, those who were standing guard in plain clothes noticed our curious eyes and shouted to us to move away. My neighbour and I forgot about the dead neighbour. It was the days of the suppression of the opposition groups in Iran as Ayatollah Khomeini was strengthening his grip on the country and prisons were full of young supporters of various groups, young men and women. We didn’t know then. We found out later that prisons had turned into killing fields.
Scene two
In the afternoon of a summer day in 1983, I was chatting with my neighbour friend outside our houses in the dead-end alleyway where we both lived in Niavaran, Shemiran near the mountain ranges of Alborz and a kilometre away from Ayatollah Khomeini’s residence. We didn’t choose to become neighbours with him. He chose the outskirts of Tehran and the mountain side to be safe from Saddam Hossein’s missile attacks.
In those days the regime had managed to send us under the compulsory veil but we disobeyed it whenever we could. We were both chatting unveiled as we didn’t expect intruders.
Suddenly, a man appeared from the next street and as he neared, my neighbour said that she was certain she knew the man but why had he changed into such old, disfigured person? He stopped and said hello to her. She looked hard at him and then asked whether he was Mr …(I have forgotten the name). Didn’t you recognise me Mrs S? He asked in amazement. 'I wasn’t sure it was you.' She answered. 'You have changed so much in just 4 years!' Yes, he sighed. ‘I have changed. I am not the handsome guy I used to be. Life has been hard on me.’ She asked him what has happened to him to have changed him so much.
As if he was waiting to open his heart to someone he began to tell us about his life after the revolution. I should add that later my neighbour explained that he was a Savaki(active member of the notorious security service of the Shah). He sometimes went to their factory and if any of the employees were suspicious of disturbance or being anti-Shah, he would be taken away for questioning. This was routine during the Shah. All factories and work places had a Savaki either as employee or occasional visitor to look over their behaviour and attitude to the Shah.
When the revolution happened he was taken into custody and sentenced to death. The night before his execution he was called into the prison office and told that if he cooperated with the new regime his life would be spared which he naturally did. First, he was appointed as the new head of the Ghasr prison (a prison in the capital which housed both political as well as normal prisoners). Later, he was transferred to the Evin prison as guard, where he witnessed so many atrocities that he said, had driven him into madness. He told us of the tortures in Evin and the execution of young people in the early 1980s. He said he had not been able to have a normal sleep because he hears the cries of girls as young as twelve as they were taken to be shot and were calling on their mums. “mum, mum where are you?”. The trials were rapid and the executions carried out in the middle of the night. He claimed that in one night about 400 people were shot and their bodies taken to Behesht Zahra cemetery. I asked him whether he remembered the date. The date of the removal was the day we were in Behesht Zahra! Later, he pleaded with Ayatollah Khomeini personally to be transferred and now works with the street patrolling group (Gasht Sarollah) which at the time controlled the city. The reason he had grown so old and disfigured in just few years were the result of his tormented soul and sleepless nights and there was no way out of it. He now wished he was shot when captured.
So, dear reader the two scenes in my narrative combined. I got out of the country in 1985. Ever since, a lot has happened but the human rights record of the Islamic regime remained the same. Today, I am sad at the terrible news coming out of Iran. But not surprised. Not surprised at all.
Sunday, August 23, 2009
A video by the son of an executed prisoner of 1980s
Please watch even if it breaks your heart.
http://www.youtube.com/watch?v=WalEMzb_Akw
http://www.youtube.com/watch?v=WalEMzb_Akw
Thursday, August 20, 2009
Ahmadinejad and women in his cabinet
اقای احمدی نژاد ما را ببازی نگیرید
روحی شفیعی
چند سال پیش برای شرکت در کنفرانسی در قاهره بودم. در یک رستوران با دوست ایرانیم مشغول صحبت بودیم که پیشخدمت غذایمان را اورد و بعد از انکه روی میز چید ایستاد، به سخنان ما چند ثانیه ای گوش داد و بعد مودبانه پرسید چه زبانیست که صحبت میکنیم. زمانیکه باو گفتیم ایرانی هستیم و فارسی صحبت کنیم صورتش از شوق گل گرفت و با دستپاچگی پرسید چه زمانی بمب اماده انداختن میشود. ما که از سوال او مبهوت شده بودیم دقایقی طول کشید تا ماجرا را حدس بزنیم و با دقت و حوصله برایش توضیح دهیم که ما در حال ساختن بمبی نیستیم و او هم نباید چنین ارزوهائی را در سر بپروراند چونکه برای رام کردن و معامله با اسرائیل قطعا راههای دیگری نیز و جود دارد تا امید به انکه ما، یعنی ایرانیها بمب اتم بسازند و بر سر اسرائیلیها بیاندازند. پیشخدمت بیچاره که از توضیحات ما قانع نشده بود سری تکان داد و از ما دور شد. این ماجرا درست هم زمان با بیرون اوردن صدام از ان سوراخ و نشان دادن او در تلویزیونها ی عربی بود و میشد احساس خشم و ناامیدی و تحقیر را در صورت مردم کوچه و بازار و شرکت کنندگان کنفرانس مشاهده کرد.
اما این مقدمه ای بود به انچه که من پدیده- احمدی نژادش- میخوانم . پدیده ای که در چند سال گذشته با درک خواسته های توده عرب و مسلمانان سایر کشورها حرفهای نوظهور میزند که ربطی بما ایرانیها ندارد اما ان بیچاره پیشخدمت را امیدوار به انچه میکند که رهبران خود ان کشورها باید حل و فصلش کنند. پدیده احمدی نژاد به این هم خلاصه نمیشود. عطش در صحنه ماندن وکارهای خارج از انتظار کردن این اقای رئیس کودتا در همه زمینه ها میتواند تجلی کند. مثل همین معرفی دو یا سه زن در کابینه خود که توانست برای یک روز او را دوباره وارد رسانه ها کند.
نویسنده طی هفته های بعد از کودتا طی مصاحبه های متعدد با تلویزیونهای عربی تا انجا که امکان داشت سعی کرد تا به توضیح پدیده احمدی نژاد بپردازد زیرا که بنظر میرسد درک این فرد و اعمال بیرویه اش برای اعراب از اهمیت ویژه برخوردار است. در هفته های بلافاصله بعد از کودتا و بویژه پس از ماجرای ندای ایران، نشان دادن مداوم صحنه قتل او از این تلویزیونها قلب هر بیننده ای را بدرد میاورد چه رسد به من ایرانی که باید در مورد این حوادث توضیح میدادم. حا ل بعد از چند هفته که در ارامش تبلیغاتی بودم با اعلام تلویزیونی انتخاب چند زن در کابینه اقای احمدی نژاد، تلفن دستی من به صدا در امد و تهیه کننده خبر گزاری الجزیره تقاضای مصاحبه داشت! با مهربانی از حضوردر استودیو معذرت خواستم زیرا که واقعیت ان بود که نمیدانستم در ان فرصت کوتاه چه تحلیلی از این پدیده جدید ارائه دهم. نیاز به خواندن و فکر کردن داشتم. به جنگل نزدیک حانه ام رفتم و با خود اندیشیدم چگونه میتوانم این مسئله را برای کسی توضیح دهم بدون اینکه دچار تناقض شوم. ورود چند زن به کابینه در جمهوری اسلامی میتواند فی النفسه عملی مثبت ازریابی شود. اما. امایش را میتوان در چندین حوزه توضیح داد. اول انکه باید پرسید اقای احمدی نژادی که در هفته های مبازره انتخاباتی برای زنان بعنوان نیمی از جمعیت ایران با خواسته های مشخص که نمایندگان انها در سطح وسیع مطرح میکردند و سایر کاندیداها با انها برخورد کرده بودند، تره هم خورد نکرد. اصلا برای هیچکس تره خورد نکرد، چونکه میدانست چگونه قرار است رئیس جمهور شود! بنابراین مسئله باید باین صورت باشد که یا مردان مطابق سلیقه رئیس جمهور انتصابی بحد نصاب نیستند و در نتیجه ایشان از سر ناچاری بزنان روی اورده است و یا وجود چند زن را در کابینه از انجهت مفید دانسته که سر بزیر ترند و وفادارترو کار با انها بهتر پیش میرود و یا خوسته است با این عمل هم خود را طرفدار زنان جلوه دهد و از طرف دیگر به روحانیون مخالف خود وهم مخالف حضور زنان هم دهن کجی کند و یا همانطور که با وقاحت شال سبز بر گردن انداخت، به انهائی که حقشان را خورد و رایشان را دزدید بگوید من همه طرحهای شما را نسخه برداری میکنم و کاری هم از دستتان ساخته نیست. مسئله هر چه باشد در تحلیل نهائی انقدر حائز اهمیت نیست زیرا که زنان انتخابی همه چیز هستند جر طرفدار زن! خانمها ی انتخابی نمایندگان ضد زنی هستند که از لوایح ضد خانواده و چند همسری دفاع کردند بنابراین صرف داشتن جنسیت زنانه انها را طرفدار زنان نمیکند که ادعائی هم بر این مسئله ندارند و برای ما زنان هم مهم نیست.
با این همه چند مسئله ناتمام را باید پاسخگوبود. بنظر میرسد هیچکدام ازاین وزرای تعین شده انچنان تجربه ای در مدیریت کلان ندارند ولی شاید مهم هم نباشد چونکه رئیس کلشان در طی چهار سال قبل ثابت کرد انچه بر سر مملکت میاید از اهمیت کمتری برخوردار است تا انچه در سایر نقاط جهان مثلا ونزوئلا رخ میدهد. از طرف دیگر این خانمها وظایف مهمی در قبال شوهرانشان دارند که باید مد نظر گرفت. مثلااگراحتمالا با اقا حرفشان شده باشد و جلسه هیت دولت باشد و اقا اجاره ندهند ایشان از منزل خارج شوند تکلیف چیست؟ اگر هنگام خروج از خانه اقا هوس کردند ووقت هم نبود کدام وظیفه از ازجحیت برخوردار است؟ هیت دولت یا اقا؟ اگر قرار شد به مسافرت خارج و یا داخل بروند و اقا مایل نبودند و اجازه صادر نکردند تکلیف چیست؟ اگر اقا هوس تجدید فراش کردند عکس العمل خانم وزیر که خود هوادار لایحه چند زنی بوده است، چیست؟
از همه این سوالات که بگذریم رئیس جمهور انتصابی راه درازی در پیش دارد تا بتواند نظر مساعد زنان را بخود جلب کند. راهی که یکسر ان خیابانهای مملو از زنان معترضی بود که میپرسیدند رای من کجاست؟ چه کسی رای مرا خورد و ان ضد زن را به منصب ریاست جمهور نشاند، و یکسر دیگر ان، تاریکخانه زندانهائیست که زنان و دختران ما را سالم بردند و مچاله شده و تجاوز شده و تحقیر شده تحویل دادند. انقدر در ان تاریک خانه ها نگهداشتند تا بگویند ما نبودیم و نیستیم. با توهین و تحقیر و تجاوز و سلول انفرادی و انواع شکنجه ها بر ان شدند که روح زن ایرانی را در هم شکنند و بعد بجایش وزیر زن بنشانند و فحر بفزوشند غافل از انکه زن ایرانی انست که هر شب فریاد مرگ بر دیکتاتورش مردان راوادار میکند که با او تکرار کنند. به فریادهای شبانه گوش فرا دهید. زن ایرانی انست که بهنگام بیرون امدن از تاریکخانه مخوف زندان رئیس جمهور منتصب بهمه جهان اعلام میدارد که بازهم اماده فریاد است. زن ایرانی در این زمان و در این حکومت غاصب برایش فرمان وزیر و کیل شدن همجنسش نه افتخاری دارد و نه جاذبه ای. اوبانتظار روزیست که برابر بامردان همرزم خود به مقام وزارت و وکالت و ریاست جمهور و سفیر و قاضی و وووو برسد با شایستگی خود و نه در حکومت رزیلان و دیکتاتورهای محقر.
Wednesday, August 19, 2009
This is the truth about prisoners in Iran
Mahdieh Mohamadi, Ahamd Zeidabadi's wife visited her husband after 53 days in prison. Zeidabadi, a journalist and political analyst claimed he had been put in a cell which was more like a grave for 35 days without contact with anyone wherer at times he thought he was going mad. Other prisoners have made similar claims of being put in cells which were grave size. Zeidabadi has gone on hunger strike for 17 days and when found unconscious was taken to hospital where the doctor told him that no one hears his cries, no one knows where he is and no one would ever know what happened to him, so he'd better end his hunger strike. The situation of other prisoners, some of whom distinguished personalities of the Islamic regime is more or less the same. While some had visitations after days and weeks, other have been denied the request and that has added to worries as to the mental and phisical health of their loved ones and whether they are still alive.
مهدیه محمدی: زیدآبادی ۳۵ روز در یک ’’قبر‘‘ بوده
خبر بستری شدن احمد زیدآبادی و فیضالله عربسرخی دو تن از فعالان سیاسی بازداشتشده در بیمارستان و نیز تشکیل نشدن دادگاه این افراد در روز چهارشنبه ۲۸ مرداد، گمانها در مورد شکنجه این زندانیان را تقویت کرده است.
روز سهشنبه ۲۷ مرداد، برخی از سایتها از وخامت حال احمد زیدآبادی و فیضالله عربسرخی در زندان خبردادند. به نوشتهی پایگاه اینترنتی ’’موج سبز آزادی‘‘ ظاهرا این دو تن به خاطر حضور در دادگاه تحت فشار قرار گرفته و مورد ضرب و شتم واقع شدهاند. این سایت همچنین از اعتصاب غذای زیدآبادی خبر داد.
مهدیه محمدی همسر زیدآبادی روز دوشنبه ۲۶ مرداد توانست برای اولین بار پس از ۵۳ روز همسرش را در زندان ملاقات کند. البته این ملاقات در خارج از ساعت اداری و در حالی صورت گرفت که هیچکدام از ماموران اوین و کارمندان در محل کارشان حضور نداشتند و سالن ملاقات کاملا خالی بوده.
محمدی میگوید در آن روز حال زیدآبادی خوب بوده و طوری نبوده که بخواهد در بیمارستان بستری شود اما وی از اعتصاب غذای ۱۷ روزه همسرش در زندان خبر داد.
به گفتهی وی زیدآبادی بلافاصله پس از بازداشتش در نیمهشب و انتقالش به سلول انفرادی بند ۲ الف، اعلام اعتصاب غذا میکند ولی تا ۱۷ روز هیچکس حتی در سلول او را باز نمیکند. مهدیه محمدی میگوید:
«درتمام طول این هفده روز هیچ احدی سراغش نرفته. یعنی در اتاقی یک متر در یک مترونیم تنها بوده. میگفت هیچ صدایی آنجا نمیآمده. اصطلاحی که به کار برده این که دقیقاً مثل یک قبر بوده. این اصطلاحیاست که همهی این آقایان و خانمهایی که خانوادههایشان رفتند ملاقاتشان، بهکار بردهاند. جایی بوده که مثل یک قبر بوده. هیچ صدایی نمیآمده و هیچ احدی را ظرف این هفده روز ندیده».
همسر زیدآبادی به نقل از وی میگوید که پس از ۱۷ روز در حالی که تقریبا نیمهبیهوش بوده او را به بهداری منتقل میکنند و پزشک آنجا به وی توصیه میکند که اعتصاب غذایش را بشکند چرا که هیچکس صدای او را نخواهد شنید و هیچکس حتی نمیداند او در کجاست.
بعد از شکستن اعتصاب غذا، زیدآبادی را دوباره به همان سلول قبلی منتقل میکنند جایی که به گفتهی خودش غیرقابل توصیف بوده. زیدآبادی به همسرش توضیح میدهد که پس از چند روز دچار جنون شده و حتی قصد خودکشی داشته است. مهدیه محمدی میگوید: «خودش میگفت دچار جنون شدم. یعنی یک حالت توهم پیدا کرده بود و همهاش داد و فریاد میکرده. اصلاً میگفت به فکر این بودم که یکجوری خودم را از بین ببرم. ولی هیچی پیدا نمیکردم که خودم را بکشم. و بعد دیگر شروع کرده داد و بیداد و سروصدا. بعد که دیدند دارد دیوانه میشود، آمدند او را بردند یکجای دیگر که نمیدانم آن جای جدید کجاست».
دکتر احمد زیدآبادی، عضو سازمان ادوار تحکیم وحدت، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی همچنان در سلول انفرادی است با این تفاوت که بازجویی میشود و حداقل در روز با یک انسان دیگر که بازجوی اوست ارتباط دارد. به او کتاب وصیتنامه آیتالله خمینی را دادهاند و در مجموع به همسرش گفته که وضعیت سلول فعلی او با سلول قبلی قابل مقایسه نیست.
او همچنین به همسرش گفته «مرا مجبور کردهاند در دادگاه روز چهارشنبه شرکت کنم و بگویم که زندگی سیاسیام را کنار خواهم گذاشت».
هیچکس نمیداند عرب سرخی کجاست
فیضالله عربسرخی عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی زندانی دیگری است که اینروزها خبر بستری شدنش در بیمارستان شنیده میشود. ’’نوروز‘‘ پایگاه خبری جبهه مشارکت نوشته که وی پس از سر باز زدن از حضور در دادگاه مورد ضرب و شتم قرار گرفته و هماکنون در بیمارستان بقیةالله تهران بستری است.
مریم قدس همسر عربسرخی میگوید هیچ اطلاعی از وضعیت همسرش ندارد و ۴۴ روز است که نه میداند او کجاست و نه هیچکس خبری از وی دارد. او میگوید: «آقای خدایاری که آزاد شدند و من دیشب رفتم دیدمشان، اصلاً نمیدانست که عربسرخی زندان است. تا من را دید گفت، آقای عرب کجا هستند؟ گفتم، ایشان هم که زندان هستند، با شما هستند. گفت من نمیدانستم. یعنی اینها آنجا کاملاً در قرنطینهی خبری هستند و هیچ کدام اصلاً نمیدانند در چه وضعی هستند. فقط مثلا بازجوها روزهای آخر میگفتند که اصلاً قسمت آنها قسمت دیگری است، بخش دیگری است که ما اصلاً اطلاعی نداریم. یعنی حتا وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هم ظاهراً اطلاعی ندارند».
خانم قدس میگوید که در مراجعه یکی از بستگانشان به بیمارستان بقیةالله برای پیگریی وضعیت همسرش به او گفته شده که چنین شخصی در اینجا بستری نیست.
وی ادامه میدهد که علیرغم خواست قلبیاش گویا ناچار است که خبر مصدوم شدن همسرش را تایید کند: «این خبر را مجبورم ناخواسته تأیید کنم. اگرچه دلم نمیخواهد تأیید کنم ولی لابد بلایی سرش آمده که اصلاً اینها نمیخواهند حتا صدایش شنیده بشود، نمیخواهند دیده بشود. من بهعنوان همسر ایشان طبیعی است که نگران میشوم».
وکلا هم بیخبرند
وکلای مدافعان این زندانیان تا به حال نه اجازهی ملاقات با آنان را داشتهاند و نه حتی توانستهاند پروندهی موکلانشان را ببینند. این وکلا حتی هنوز نتوانستهاند وکالتنامهشان را به امضای موکلان برسانند.
مهدیه محمدی میگوید در حالی که روز دوشنبه زیدآبادی به او گفته که چهارشنبه در دادگاه حاضر خواهد شد، وکیل او اصلا هیچ اطلاعی از برگزاری دادگاه نداشته است. وی میگوید: «آقای شریف گفتند با برگزاری این دادگاه من اصلاً حضور پیدا نمیکنم. برای این که وکیل باید حداقل یک یا دو هفته قبل خبر داشته باشد. من باید پرونده را بخوانم، باید لایحه روی پرونده بگذارم و بتوانم دفاع کنم. ولی اگر قرار باشد این طوری برایشان دادگاه بگذارند، من حضور پیدا نمیکنم. چون آقای شریف هنوز حتا نتوانسته وکالتنامهاش را به امضای آقای زیدآبادی برساند».
همسر عربسرخی نیز از تلاشهای وکیل همسرش برای امضای وکالتنامه و بیاثر بودن این تلاشها تا کنون میگوید: «آقای دکتر نعمت احمدی وکیلشان هست که من تا هفتهی پیش هم که با ایشان تماس داشتم متأسفانه حتا موفق نشده بودند وکالتنامه را به قاضی تحویل بدهند. ظاهراً قاضی پروندهی همسرم، محمدزاده نامی است که بعد از چند ساعت که آقای احمدی جلوی اوین معطل بودند، گفته الان وقت ندارم و نمیتوانم ببینم و امضای قاضی حداد را هم نمیشناسم! بعد ایشان گفته که خب من فردا بیایم؟ گفتند، نه من فردا هم نمیآیم و باید در یک تشییع جنازه شرکت کنم. تا چند روز پیش که اطلاع دارم، هنوز نتوانسته بودند که اصلاً وکالتنامه را تحویل ایشان بدهند. یعنی بعد از چهل و خردهای روز».
بیخبری از سایر فعالان سیاسی زندانی
در همین حال اخباری مبنی بر وخامت حال سعید حجاریان، عضو جبهه مشارکت نیز منتشر شده است. وی که به علت سوءقصد ۱۰ سال پیش، روی صندلی چرخدار مینشیند و قادر به تکلم درست نیز نیست، به یک ساختمان خالی در یک منطقه نظامی منتقل شده و خانوادهاش تنها یک بار توانسته با او دیدار کند. اعضای خانوادهی حجاریان با چشمهای بسته به محل اقامت وی برده شدهاند بنابراین نمیدانند که این ساختمان در کجا قرار دارد.
شب گذشته نیز تعدادی موتورسوار به در خانهی حجاریان مراجعه کرده و زنگ در را به صدا درآوردهاند اما اهالی خانه در را به روی آنان باز نکردهاند.
مصطفی تاجزاده عضو دیگر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیز جزو کسانی است که تا به حال هیچ خبری از او منتشر نشده و خانوادهاش در بیاطلاعی کامل به سر میبرند.
فخرالسادات محتشمی همسر حجاریان میگوید هربار که برای ملاقات میروند به آنها گفته میشود که چون هنوز بازجویی از وی ادامه دارد، بنابراین ممنوعالملاقات است. این در حالی است که بسیاری از کسانی که با خانوادههایشان ملاقات کردهاند همچنان تحت بازجویی هستند. محتشمی میگوید این امر نشان میدهد که پروندهی همسرش هیچ موردی نداشته و تنها سعی بر پروندهسازی او میشود.
هیچ فریادرسی نیست
ظاهرا خانوادهی این افراد از پیگیری وضعیت زندانیانشان در سیستم قضایی ایران ناامید شدهاند. آنها میگویند هیچ کس نیست که به فریاد ما برسد.
مهدیه محمدی همسر زیدآبادی میگوید: «من واقعاً از هر انسانی که یکذره وجدان دارد میخواهم که به داد ما برسد. فاصلهی مرگ و زندگی شوهران ما مثل یک مو باریک است. باور کنید ما به راحتی آقای زیدآبادی را از دست داده بودیم. یعنی ایشان با آن اعتصاب غذا میتوانسته از بین برود. با آن حالت جنون میتوانسته خودش را بکشد. و من نمیدانم، واقعاً هیچ احدی نیست به داد ما برسد و ما را از این شرایط نجات بدهد؟»
مریم قدس همسر عربسرخی با اشاره به گذشتهی شوهرش و زحماتی که وی برای استقرار جمهوری اسلامی کشیده میگوید: «هیچکس انتظار ندارد با کسانی که بچههای خود این انقلاب بودند این طور رفتار شود. همسر من برادر دو شهید است. عمری برای همین نظام کار کرده. خیلی زشت است. بازتابهای خوشایندی نخواهد داشت. این را میگویم چون میدانم مسئولین هم حتماً میبینند و گوش میدهند، بلکه به هرحال به خودشان بیایند».
نویسنده: میترا شجاعی
روز سهشنبه ۲۷ مرداد، برخی از سایتها از وخامت حال احمد زیدآبادی و فیضالله عربسرخی در زندان خبردادند. به نوشتهی پایگاه اینترنتی ’’موج سبز آزادی‘‘ ظاهرا این دو تن به خاطر حضور در دادگاه تحت فشار قرار گرفته و مورد ضرب و شتم واقع شدهاند. این سایت همچنین از اعتصاب غذای زیدآبادی خبر داد.
مهدیه محمدی همسر زیدآبادی روز دوشنبه ۲۶ مرداد توانست برای اولین بار پس از ۵۳ روز همسرش را در زندان ملاقات کند. البته این ملاقات در خارج از ساعت اداری و در حالی صورت گرفت که هیچکدام از ماموران اوین و کارمندان در محل کارشان حضور نداشتند و سالن ملاقات کاملا خالی بوده.
محمدی میگوید در آن روز حال زیدآبادی خوب بوده و طوری نبوده که بخواهد در بیمارستان بستری شود اما وی از اعتصاب غذای ۱۷ روزه همسرش در زندان خبر داد.
به گفتهی وی زیدآبادی بلافاصله پس از بازداشتش در نیمهشب و انتقالش به سلول انفرادی بند ۲ الف، اعلام اعتصاب غذا میکند ولی تا ۱۷ روز هیچکس حتی در سلول او را باز نمیکند. مهدیه محمدی میگوید:
«درتمام طول این هفده روز هیچ احدی سراغش نرفته. یعنی در اتاقی یک متر در یک مترونیم تنها بوده. میگفت هیچ صدایی آنجا نمیآمده. اصطلاحی که به کار برده این که دقیقاً مثل یک قبر بوده. این اصطلاحیاست که همهی این آقایان و خانمهایی که خانوادههایشان رفتند ملاقاتشان، بهکار بردهاند. جایی بوده که مثل یک قبر بوده. هیچ صدایی نمیآمده و هیچ احدی را ظرف این هفده روز ندیده».
همسر زیدآبادی به نقل از وی میگوید که پس از ۱۷ روز در حالی که تقریبا نیمهبیهوش بوده او را به بهداری منتقل میکنند و پزشک آنجا به وی توصیه میکند که اعتصاب غذایش را بشکند چرا که هیچکس صدای او را نخواهد شنید و هیچکس حتی نمیداند او در کجاست.
بعد از شکستن اعتصاب غذا، زیدآبادی را دوباره به همان سلول قبلی منتقل میکنند جایی که به گفتهی خودش غیرقابل توصیف بوده. زیدآبادی به همسرش توضیح میدهد که پس از چند روز دچار جنون شده و حتی قصد خودکشی داشته است. مهدیه محمدی میگوید: «خودش میگفت دچار جنون شدم. یعنی یک حالت توهم پیدا کرده بود و همهاش داد و فریاد میکرده. اصلاً میگفت به فکر این بودم که یکجوری خودم را از بین ببرم. ولی هیچی پیدا نمیکردم که خودم را بکشم. و بعد دیگر شروع کرده داد و بیداد و سروصدا. بعد که دیدند دارد دیوانه میشود، آمدند او را بردند یکجای دیگر که نمیدانم آن جای جدید کجاست».
دکتر احمد زیدآبادی، عضو سازمان ادوار تحکیم وحدت، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی همچنان در سلول انفرادی است با این تفاوت که بازجویی میشود و حداقل در روز با یک انسان دیگر که بازجوی اوست ارتباط دارد. به او کتاب وصیتنامه آیتالله خمینی را دادهاند و در مجموع به همسرش گفته که وضعیت سلول فعلی او با سلول قبلی قابل مقایسه نیست.
او همچنین به همسرش گفته «مرا مجبور کردهاند در دادگاه روز چهارشنبه شرکت کنم و بگویم که زندگی سیاسیام را کنار خواهم گذاشت».
هیچکس نمیداند عرب سرخی کجاست
فیضالله عربسرخی عضو سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی زندانی دیگری است که اینروزها خبر بستری شدنش در بیمارستان شنیده میشود. ’’نوروز‘‘ پایگاه خبری جبهه مشارکت نوشته که وی پس از سر باز زدن از حضور در دادگاه مورد ضرب و شتم قرار گرفته و هماکنون در بیمارستان بقیةالله تهران بستری است.
مریم قدس همسر عربسرخی میگوید هیچ اطلاعی از وضعیت همسرش ندارد و ۴۴ روز است که نه میداند او کجاست و نه هیچکس خبری از وی دارد. او میگوید: «آقای خدایاری که آزاد شدند و من دیشب رفتم دیدمشان، اصلاً نمیدانست که عربسرخی زندان است. تا من را دید گفت، آقای عرب کجا هستند؟ گفتم، ایشان هم که زندان هستند، با شما هستند. گفت من نمیدانستم. یعنی اینها آنجا کاملاً در قرنطینهی خبری هستند و هیچ کدام اصلاً نمیدانند در چه وضعی هستند. فقط مثلا بازجوها روزهای آخر میگفتند که اصلاً قسمت آنها قسمت دیگری است، بخش دیگری است که ما اصلاً اطلاعی نداریم. یعنی حتا وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هم ظاهراً اطلاعی ندارند».
خانم قدس میگوید که در مراجعه یکی از بستگانشان به بیمارستان بقیةالله برای پیگریی وضعیت همسرش به او گفته شده که چنین شخصی در اینجا بستری نیست.
وی ادامه میدهد که علیرغم خواست قلبیاش گویا ناچار است که خبر مصدوم شدن همسرش را تایید کند: «این خبر را مجبورم ناخواسته تأیید کنم. اگرچه دلم نمیخواهد تأیید کنم ولی لابد بلایی سرش آمده که اصلاً اینها نمیخواهند حتا صدایش شنیده بشود، نمیخواهند دیده بشود. من بهعنوان همسر ایشان طبیعی است که نگران میشوم».
وکلا هم بیخبرند
وکلای مدافعان این زندانیان تا به حال نه اجازهی ملاقات با آنان را داشتهاند و نه حتی توانستهاند پروندهی موکلانشان را ببینند. این وکلا حتی هنوز نتوانستهاند وکالتنامهشان را به امضای موکلان برسانند.
مهدیه محمدی میگوید در حالی که روز دوشنبه زیدآبادی به او گفته که چهارشنبه در دادگاه حاضر خواهد شد، وکیل او اصلا هیچ اطلاعی از برگزاری دادگاه نداشته است. وی میگوید: «آقای شریف گفتند با برگزاری این دادگاه من اصلاً حضور پیدا نمیکنم. برای این که وکیل باید حداقل یک یا دو هفته قبل خبر داشته باشد. من باید پرونده را بخوانم، باید لایحه روی پرونده بگذارم و بتوانم دفاع کنم. ولی اگر قرار باشد این طوری برایشان دادگاه بگذارند، من حضور پیدا نمیکنم. چون آقای شریف هنوز حتا نتوانسته وکالتنامهاش را به امضای آقای زیدآبادی برساند».
همسر عربسرخی نیز از تلاشهای وکیل همسرش برای امضای وکالتنامه و بیاثر بودن این تلاشها تا کنون میگوید: «آقای دکتر نعمت احمدی وکیلشان هست که من تا هفتهی پیش هم که با ایشان تماس داشتم متأسفانه حتا موفق نشده بودند وکالتنامه را به قاضی تحویل بدهند. ظاهراً قاضی پروندهی همسرم، محمدزاده نامی است که بعد از چند ساعت که آقای احمدی جلوی اوین معطل بودند، گفته الان وقت ندارم و نمیتوانم ببینم و امضای قاضی حداد را هم نمیشناسم! بعد ایشان گفته که خب من فردا بیایم؟ گفتند، نه من فردا هم نمیآیم و باید در یک تشییع جنازه شرکت کنم. تا چند روز پیش که اطلاع دارم، هنوز نتوانسته بودند که اصلاً وکالتنامه را تحویل ایشان بدهند. یعنی بعد از چهل و خردهای روز».
بیخبری از سایر فعالان سیاسی زندانی
در همین حال اخباری مبنی بر وخامت حال سعید حجاریان، عضو جبهه مشارکت نیز منتشر شده است. وی که به علت سوءقصد ۱۰ سال پیش، روی صندلی چرخدار مینشیند و قادر به تکلم درست نیز نیست، به یک ساختمان خالی در یک منطقه نظامی منتقل شده و خانوادهاش تنها یک بار توانسته با او دیدار کند. اعضای خانوادهی حجاریان با چشمهای بسته به محل اقامت وی برده شدهاند بنابراین نمیدانند که این ساختمان در کجا قرار دارد.
شب گذشته نیز تعدادی موتورسوار به در خانهی حجاریان مراجعه کرده و زنگ در را به صدا درآوردهاند اما اهالی خانه در را به روی آنان باز نکردهاند.
مصطفی تاجزاده عضو دیگر سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی نیز جزو کسانی است که تا به حال هیچ خبری از او منتشر نشده و خانوادهاش در بیاطلاعی کامل به سر میبرند.
فخرالسادات محتشمی همسر حجاریان میگوید هربار که برای ملاقات میروند به آنها گفته میشود که چون هنوز بازجویی از وی ادامه دارد، بنابراین ممنوعالملاقات است. این در حالی است که بسیاری از کسانی که با خانوادههایشان ملاقات کردهاند همچنان تحت بازجویی هستند. محتشمی میگوید این امر نشان میدهد که پروندهی همسرش هیچ موردی نداشته و تنها سعی بر پروندهسازی او میشود.
هیچ فریادرسی نیست
ظاهرا خانوادهی این افراد از پیگیری وضعیت زندانیانشان در سیستم قضایی ایران ناامید شدهاند. آنها میگویند هیچ کس نیست که به فریاد ما برسد.
مهدیه محمدی همسر زیدآبادی میگوید: «من واقعاً از هر انسانی که یکذره وجدان دارد میخواهم که به داد ما برسد. فاصلهی مرگ و زندگی شوهران ما مثل یک مو باریک است. باور کنید ما به راحتی آقای زیدآبادی را از دست داده بودیم. یعنی ایشان با آن اعتصاب غذا میتوانسته از بین برود. با آن حالت جنون میتوانسته خودش را بکشد. و من نمیدانم، واقعاً هیچ احدی نیست به داد ما برسد و ما را از این شرایط نجات بدهد؟»
مریم قدس همسر عربسرخی با اشاره به گذشتهی شوهرش و زحماتی که وی برای استقرار جمهوری اسلامی کشیده میگوید: «هیچکس انتظار ندارد با کسانی که بچههای خود این انقلاب بودند این طور رفتار شود. همسر من برادر دو شهید است. عمری برای همین نظام کار کرده. خیلی زشت است. بازتابهای خوشایندی نخواهد داشت. این را میگویم چون میدانم مسئولین هم حتماً میبینند و گوش میدهند، بلکه به هرحال به خودشان بیایند».
نویسنده: میترا شجاعی
Subscribe to:
Posts (Atom)